رسيده و آن بوستان را صرصر سموم حوادث وزيده بود ، كه لالههايش در هر گوشه داغدار و ياسمينش به بهاى ثمن بخس در شمار ، بلبلانش در آشيانهء كربت با بالى شكسته نشسته و طاووسانش در عوض خراميدن در زاويهء لانهء محنت خزيده ، جمعى از وحوش از براى بردن نعمتش در جوش و حافظانش سرمست بادهء غفلت و مدهوش .
غولان چندى در بيغولهها در كمين ، ديوان بسيارى چون حلقه در گردش از پىبردن نگين . از طرف شمال پلنگى در نهايت زرنگى و چالاكى در شكار و چنگالش از خون غزالان چندى گلنار و از طرف جنوب روباهى به شعبده و نيرنگ ، شايد شكاران پلنگ را به چنگ آرد و از تدليس و تلبيس ، زورق آمالش را به كام نهنگ كشاند . مشتى از گوسفندان به آب و علف عمرى تلف داشتند و چندى از گرگان به نظّار آن ديده مىگماشتند و آن لقمه را طعمه مىپنداشتند .
من در آن گلستان ، سرگردان و حيران به هر طرف نگران شدم و از وحشت و دهشت گريان گرديدم .
يكى از دوستان كه با من محبّتى شايگان داشت ، به نزدم رسيد و حال كربتم را ديد و از احوالم پرسيد ، كه چه خار غمى بر دلت خليده و چه غبار غمى بر آينهء خاطرت رسيده ، كه سر در جيب فكرت كشيده و تن در بوتهء محنت نهادهاى ؟
گفتم : « هواى اين گلزار ، مرا بيمار و حادثات اين گلستان ، مرا در افغان انداخته كه چون هزاردستان با خود زمزمه دارم و چون بوتيمار در دل ولوله مىبينم .
اين گلستان با كربت و اين بوستان بىنزهت مرا در محنت انداخته . نمىدانم چرا حافظانش دست تعدّى گشودهاند و باغبانانش از محافظتش صرفنظر نمودهاند ؟ »
فرمود : « اى برادر ! غمم را تازه و مصيبتم را بىاندازه نمودى . برخيز تو را سيرى دهم و قدرى از اين راز بياگاهانم . »
پس دستم را گرفت در وسط گلستان برد . به هر طرف سيرم مىداد و حلّ آن معمّا مىنمود ، تا به وسط باغ رسيديم . نالهها شنيديم و هنگامهها ديديم . كه جمعى با ديدگان گريان و دل بريان مىناليدند و برخى با گريبان چاك و حالى غمناك خاك مصيبت بر سر
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٢٠٥