تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
را از خويش نشناختم . فرياد زدم كه اى غول بيابانى ، آيين مسلمانى همين است ؟ چرا نمىگذارى يك نفر مرا حمايت كند و سعايت نمايد و به معاونت او اين بيچاره را كفالت نماييم و در اين وقت جان‌كندن او را شربت آبى دهيم و متوجه قبله نماييم ؟ درويش بانگ نفيرى زد و هويى كشيد و برخاست و گفت : « اين سيّد دام شيّادى گسترده و دلق تزويرى نهاده ، منتظر آن است كه دستى در جيب و بغل اين محتضر ببرد ، اگر چيزى بيابد ، بدزدد . و الّا از كجا ناشناخته با اين مرده آن‌قدر دوست شده ؟ » اين بگفت و آن شخص دست‌فروش را برداشت و رفت . من تنها به بالين آن محتضر نشستم ، قدرى به حال او گريستم و به جهل مردم تأسّف خوردم . عاقبت او را به سمت قبله خوابانيدم و قدرى آب از سنگ‌آب حضرتى آورد [ ه ] به گلويش ريختم . مردم از نزد ما مىگذشتند و نظرى به سوى ما نمىانداختند . من در اطراف خود نظر انداختم ، چند حجرهء كتاب‌فروشى در اطراف خود ديدم و بعضى مردمان محترم را ديدم كه نزد كتابفروشها نشسته و به صحبت مشغول هستند به نزد ايشان رفته ، سلام نمودم . پرسيدم : « اين همه كتاب كه در اين حجرات به فروش مىرود ، كتاب چيست ؟ » گفتند : « از همه قبيل كتاب مانند فقه و اصول و ادبيّات و تواريخ و قصص و حكايات و مواعظ و تفسير و پنديات هست . » گفتم : « اينها را نمىدانم ، كتاب مسلمانى داريد ؟ » گفتند : « اى ديوانه ! اين چه سخن است كه مىگويى ؟ اينها همه كتب اسلام است و به علاوه قرآن در ميان ما هست . » پرسيدم : « اينها را كه مىخرد ؟ » گفتند : « همين آقايان كه نشسته‌اند و امثال ايشان خريدارند . » بىاختيار ناله كشيدم گفتم :
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ