غرض آنكه سيّدى در نزد آن كتابفروش بىكتاب ، نشسته بود ، برخاست ، دست مرا گرفت به كنارى آورد ؛ گفت : « اين مردم قومى نيستند كه سخنان شما در آنها اثر كند . شما به مقدار چهار حجره به طرف در صحن برويد ، آنجا دربار حضرتى است . فرّاشان حضرت در آنجا نشستهاند ، بگوييد بيايند ، چشمهاى اين محتضر را ببندند و جنازهء او را بردارند . »
قبول كردم . به طرف دربار حضرتى روانه شدم . ديدم آتش افروختهاند و قريب بيست نفر از فرّاشهاى حضرتى آنجا نشستهاند . سلام دادم ، جواب دادند .
گفتم : « اى برادران از براى خاطر امام زمان بياييد اين مرد محتضر را به گوشهاى ببريم و چشمهاى او را ببنديم و مباشر تغسيل و تكفين او شويم . »
يك نفر از فرّاشها در جوابم گفت : « جناب آقا ! شما دستمال در جيب خود داريد ، برويد چشمهاى او را ببنديد ، قدرى در بالاى سر او توقّف نماييد ، بعد از مردن او بياييد دو تومان به ما بدهيد ، ما مىفرستيم بيايند جنازهء او را بردارند . »
گفتم : « اى برادر مگر قرآنى كه بر حضرت ختمى مرتبت نازل شده من به تنهايى محكوم به آن احكام هستم و يا شما خود را از اهل قرآن و امّت پيغمبر آخر الزمان نمىدانيد ؟
شما در سال مبالغى مال اين حضرات را مىخوريد و از تصدّق سر اين زوّار زندگانى مىنماييد چه خدمتى به حضرت و چه همراهى به زوّارهاى آن بزرگوار كردهايد ؟
شيعيان اين بزرگوار ، املاك و مستقلّات از براى زائرين وقف و حبس نمودهاند ، مريضخانه و دواخانه و شفاخانه معيّن كردهاند و از براى شما مواجب و حقوق قرار دادهاند كه اين بيچارگان غريب را پرستارى نموده و در كربت ، ايشان را غمخوار و در شدّت ، ايشان را نگهدار باشيد .
علاوه بر اينها تكليف مسلمانى و قانون ايمانى شما را مأمور داشته كه از خدمات اين غريبان تكاهل نورزيد و از حالات ايشان غفلت ننماييد .
بر فرض من و شما در اين تكليف يكسان باشيم ، بياييد به معاونت يكديگر خدمات
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 157
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٥٧