ترسيدم تلف شوم يا دو مرتبه به مرض سختى مبتلا گردم .
ناچار با خود عهد نمودم كه در اين چند روزه رمضان غير از حرم مطهر به جاى ديگر نروم و باكسى صحبت نكنم ، شايد قدرى از خيالات منصرف گردم .
به هر زحمتى بود ، ساعتى خوابيدم . برخاسته حرم مشرّف شده ، يك ساعت و نيم به اذان مانده مراجعت كرده و بعد از خوردن سحر و اداى فريضه خوابيدم .
چهار ساعت [ و ] نيم از دسته گذشته برخاسته ، به آستانه مشرّف شدم ، دو ساعت به غروب مانده بيرون آمدم .
[ حادثهاى در صحن ]
در صحن بزرگ رسيدم ، جمعى را ديدم در گوشهء صحن مقدس ايستاده و بر گرد يكديگر صف زدهاند . دانستم در اينجا قضيهاى است و حادثهاى است . خواستم چشم خود را بربندم و به زودى بگذرم . شخصى مرا فرياد زد كه جناب آقا تشريف بياوريد و ملاحظه نماييد و سيره و عادات و اخلاق اهل وطن خودتان را ملاحظه بفرماييد كه تا چه درجه پاس حقوق نوعيّت خود را داشته و چه اندازه وظايف اسلاميّت را به جاى مىآورند .
من به طرف ايشان روانه شدم . در ميان آن جمع شخص فقيرى را ديدم در حال احتضار و سكرات ، از شدت مرض به رو اوفتاده و نفس به شماره رسيده ، پرسيدم : « اين مرد كيست و حال او چيست ؟ »
گفتند : « اين شخص زوّار و از اهل رشت است به عنوان زيارت با اهل ولايت خود به ارض اقدس آمد . مريض شد . رفقاى او رفتند و او را گذاردند . او هم در گوشهء كاروانسرا اوفتاده ، سرايدار مال سوارى و اسباب او را فروخته چند روزى مخارج او را متحمّل شده ، حال كه مشرف به موت گرديده ، او را آورده در ميان صحن انداخته و رفته است . »
گفتم : « وا عجبا ! شما حال او را مىدانيد و ايستاده به او نگرانيد . چرا اين مسلمان را در جاى صحيحى نمىبريد و طبيب از برايش نمىآريد و به معالجهاش نمىپردازيد ؟ »