بردند ، معلوم شد كه در اطاق ديگر مشغول نافله هستند . من هم به حال خود مشغول [ شدم ] . بعد از ساعتى صبح شد . نظر به وظيفهء يوميه فريضه به جاى آوردم .
آن دوست عزيز هم تشريف آوردند ، رختخوابى گستردند كه قدرى استراحت نمايم .
من هم چون تمام شب ايشان را در زحمت انداخته بودم ، محض راحتى ايشان اطاعت كردم . برخاستم خوابيدم و ايشان تشريف بردند .
چهار ساعت از دسته گذشته از خواب برخاستم ، وضو ساخته به قرآن خواندن مشغول بودم كه آن دوست عزيز تشريف آورد . از كسالت شب گذشته استفسار فرمود .
از مرحمتهاى ايشان تشكّر نمودم و اجازهء مرخصى خواستم كه به حرم مطهر مشرّف شوم .
فرمودند : « بسيار من مشتاق صحبت شما هستم . خوب است يك دو ساعتى بنشينيم ، صحبت كنيم . » عرض كردم : « ملاحت گفتار و حلاوت كردار شما چنان مرا مجذوب داشته كه آنى از شما مفارقت نمىتوانم و ليكن ميل دارم به آستانهء مباركه مشرّف شوم .
در آن عتبهء مقدسه توسّل جويم و راز دل گويم ، شايد آن بزرگوار عطف نظرى به اين ملّت گرفتار فرمايد . »
فرمود : « پس چند شبى را متواليا تشريف بياوريد كه حرفهاى نگفتنى بسيار و صحبتهاى نهفتنى بىشمار باقى مانده . »
زحمات خود را معذرت خواسته ؛ مرحمتهاى ايشان را محمدت گفتم . مرخصى حاصل كرده ، از منزل ايشان بيرون آمدم .
در مسجد گوهرشاد در گوشهاى نشسته ، قدرى به تلاوت قرآن ، خود را مشغول نمودم ، نماز ظهر و عصر را به جماعت خوانده به حرم مشرّف شدم .
يك ساعت از شب گذشته بعد از اداى نماز مغرب و عشا به منزل خود آمدم ، بعد از افطار خواستم قدرى بخوابم شايد از خيالات ، آسوده و از كسالت بيرون آيم ، ديدم پريشانى حواس مرا در زحمت انداخته و اندوه گرفتارى اين ملّت مرا در مشقّت افكنده كه دل چون كورهء حدّاديان در نيران و ديده چون باران بهارى در سيلان است به قسمى كه
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٥٢