شخص خراسانى را ديدم كه به تندى به من برآشفت و صيحه به رويم كشيد كه اى سيّد مگر مردم ديوانه شدهاند ، سرايدار مال او بخورد ، و ديگرى برود متحمل زحمات و مخارجات او شود . مگر مردم نذر دارند كه بى خود مال خود را تلف نمايند ؟
چون كلمات او را شنيدم بر خود لرزيدم . دانستم كه اگر به موعظه و نصيحت پندى گويم و اندرزى خوانم ، جز ملامت و شتم جوابى نخواهم شنيد و غير از شماتت و كتك ثمرى نخواهم گرفت و چون آن بيچاره را هم كار از كار گذشته ، فائده نخواهد بود .
گفتم : « اى برادر هرچه شده ، گذشته است . عجالتا اين بيچاره را به طرف قبله بخوابانيد و آبى به گلويش بريزيد و شهادتين او را تلقين نماييد و چشمهاى او را ببنديد كه شما را هم از اين حال گريزى نيست و از اين سفر چاره نه ! و به وظايف مذهبى و فرايض شريعتى و وتيره ملّتى اين اقدامات بر شما واجب و حتم است . يك فرش و يا پاره پلاس زير بدن او بگسترانيد تا به راحت الحاق « 1 » روح او شود و به روى اين سنگ صلب سخت به صعوبت جان ندهد . آن سنن و فرايض كه شرع مقدّس از براى محتضر مقرر فرموده ، معمول داريد و از طريق انسانيت و به رشتهء علقهء محبّت جنسيت و سنخيت خود را مگسلانيد و بعد از مردن به كفن و دفن او بپردازيد و جنازهء او را مشايعت نماييد و در تغسيل و تكفين او مسامحه ننماييد . »
من مشغول گفتن اين كلمات بودم ، آنها يكيك مىرفتند ؛ غير از يك درويش گدايى كسى باقى نماند . در آن حال يكى از دستفروشها رسيد ، كلمات مرا شنيد . از آن درويش سئوال كرد : « اين سيّد با كه صحبت مىكند و كه را طرف خطاب دارد ؟ »
درويش گفت : « اى مرد مگر كورى و نمىبينى كه اين مرد غريب مشغول جان كندن و اين سيّد مشغول به تلقين خواندن است ، بيچاره نمىداند كه از اين مرده به وى خيرى نيست و اين ميّت را حلوايى نه . بگذار قدرى ور بزند ، آخر خسته شده خودش برخاسته مىرود . »
من از آن كلمات درويش كه هريك بدتر از هزار نيش بود ، بسيار دلريش شدم و خود
هامش
( 1 ) . اصل : الحق .