اين مرد را سعايت نماييم . »
چون كلام به اين مقام رسيد يك مرتبه دور مرا گرفتند و سخن در دهانم قطع نمودند از فحش و شتم ، چيزى فرو نگذاشتند .
من بيهشانه چون ديوانگان در ميان آن از دين بيگانگان به مشاجره و منازعه برخاستم ، جمعى از آنميان رفته ، دسته جاروب و پارو برداشته به طرف من آمدند . چاره نديدم . به جنگ و گريز از ميان دربار خود را به صحن رسانيدم و فرياد مىزدم .
سيّدى از اهل خراسان كه مرا مىشناخت ، رسيد . فورا خود را به روى من انداخت ، گفت : « اى مردم هيچ مىدانيد كه را مىخواهيد بزنيد ؟ اين جناب آقا ميهمان حاجى معاون التّوليه است . اگر به او آسيبى برسانيد ، باعث زحمت شما خواهد شد . »
به محض شنيدن اين حرف دروغ ، چوبها كه از براى من به هوا بلند شده [ بود ] ، در ميان زمين و آسمان خشكيد و سيّد دست مرا گرفت ، به گوشهاى كشانيد و آهستهآهسته از صحن بيرون برد و گفت : « اگر امروز من به جانت نرسيده بودم ، اين گرگان تو را كشته بودند و اگر اين دروغ را نگفته بودم ، شما را مانند همان محتضر ساخته بودند . »
گفتم : « اى برادر اى كاش مرا كشته بودند تا ديگر اين مصايب را نمىديدم و زهر اين ناملايمات را نمىچشيدم . باوجود بر اين ، تا جنازهء آن غريب از ميان صحن برداشته نشود ، من از اين مكان به جاى ديگر نخواهم رفت . »
سيّد گفت : « اى برادر مگر از جانت سير شدهاى ؟ شما برويد منزل ، من به نيابت شما مىروم ، او را برمىدارم . » چون قسم ياد كرد ، قبول كردم . يك تومان به او دادم و خود روانهء منزل شدم .
از كثرت حزن و اندوه تا وقت افطار مدهوش اوفتاده بودم . وقت افطار خادم من قدرى فالودهء سيب از براى من ترتيب داده بود ، آمد مرا به هوش آورد . همچه گمان مىكرد كه به واسطهء روزه مرا ضعفى عارض شده . بعد از افطار شرح حال خود را از براى آن خادم نقل كردم . گفت : « اى آقا جان اينقدر بدانيد حضرت رضا - عليه السلام - شما را محافظت نمود و الّا اين بىدينان شما را زنده نمىگذاردند . چون مىدانم شما از ناملايمات اين مردم زود
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٥٨