تا كى كشتى سعادت دوستانت در گرداب ضلالت سرگردان و تا چند قافلهء متاع قوميّت ما در تيه جهالت واله و حيران ؟ مگر صهباى شرافت ما را در روز الست شكستند و ديدهء ما را كارگزاران قضا ببستند كه جرعهاى از شراب فضل و هنر ، كام مذاق ما نچشيده و پرتوى از نور علم به مملكت دل ما نرسيده ؟ عالمان ما علم خودنمايى بر دوش و فاضلان ما از خوردن فضلات دنيا مدهوش ، زاهدان ما به خودستايى مشغول و عابدان ما عوامفريبى را معمول دارند . ديگر از اسلام جز اسمى و از ايمان رسمى باقى نمانده .
مردمانى كه هشتاد سال حصير مسجد پاره كرده و آجر معبد مسلمانان را ساييدهاند ، چنان تحصيل عقيده نمودهاند كه ظلم ظالمان را وجود مقدست آمر و قتل مسلمانان را خاطر شريفت مايل است . هنوز ندانستهاند كه مسلمين بايد در حصن حصين سلامت و مؤمنين در مهد امنيّت غنوده باشند و به وتيرهء اخوّت و طريقهء مساوات و مواسات و معاونت يكديگر ، محافظت قوميّت و اسلاميّت خود را نمايند و به تيشهء اتفاق ريشهء ظالمان را از بيخ و بن براندازند و اگر خارى در پاى مسلمانى خلد به مژگان چشم بيرون آرند .
عجبتر آنكه چنان عقيده به هم رسانيدهاند : « تو شمشير در دست زنگى مست داده تا خون مسلمانان بريزد و با عالمى بستيزد . » اعاذنا اللّه من هذه العقائد . « 1 »
[ پيگيرى زيارت گروهى از زائران ]
در آن حال صداى نالهء جمعى به گوشم رسيد كه جامهء صبرم بدريد . سر از آستانه برداشتم و به دار السيّادة شتافم در جنب مقبرهء مرحوم شيخ محمد تقى بجنوردى ( اعلى اللّه مقامه ) سيّدى را از اهل آستانه ديدم ، ايستاده به خواندن زيارت مشغول و جمعى از اهالى گيلان و بدوىهاى مازندران به دنبال او ايستاده كلمات سيّد را مىخوانند و مىنالند ؛ من هم با خاطر خسته و دلشكسته ، در ميان ايشان رفتم ، در گوشه ايستادم ، با خود گفتم البته در ميان اين زائران دلشكسته ، دعا بر حال مسلمانان صواب و مستجاب است .
هامش
( 1 ) . يعنى : « خداوند ما را از اين عقايد در پناه دارد . »