در ايّام او اين سخن عام هست * كه ايّام او شرّ ايّام هست
من هرچه ملاحظه كردم ، گفتم شايد از روى مطايبه اين مقاله مىراند زيرا كه حالات و حركات و طبيعت و صورتش قسمى است كه گفتهاند :
نه سيرتى كه از او خاطرى بياسايد * نه صورتى كه كسى دوستدار او باشد
گفتم : « اى مرد ، دعا بر ضرر تمام ملّت نمودن ، شيوهء مروّت نباشد زيرا كه اين " مدّعا " به تو را تمام مردم مىشناسند و سوء اخلاق او را مىدانند . تو را چه شده كه ابليس را تعديل و نمرود را تجليل مىنمايى ؟ مگر ندانستهاى كسى كه به ظلم ظالمى راضى باشد در گناه با او شريك است ؟ ! اين شخص طينتش ، طينت شيطان و خميرمايهء فطرتش از نيران است . او را جز طعن نبايد و غير از لعن نشايد . »
چون مقدارى از اين مقاله خواندم و شرحى از اين تفصيل بر زبان راندم ، آن مرد به تندى نظرى كرد و به درشتى آغاز سخن نمود . تكفيرم كرد و فاسقم خواند . مردود و مطرودم داشت . مجهولم پنداشت و گفت : « اى سيّد ! معلوم است كه دينى ندارى و آيينى نمىدانى و امامت حضرت ثامن الائمة را منكرى ، زيرا كه آن شخصى را كه من مىگويم ، از جانب خدا مبعوث و از طرف ائمهء هدى مأمور است ، كه خون تمام خلق را بريزد و با تمام روى زمين بستيزد . و من در اين باب سندى محكم و روايتى مدغم دارم چنان كه روايت كرد از براى من مشهدى حسين حدّاد كه در صنعت خود بسيار با نظر و در ساختن بيل و كلنگ باهنر است و گفت : « حكايت نمود از براى من ، استاد تقى لحافدوز كه در همه روز در صف جماعت حضور دارد و در عقب فلان عالم نماز مىگزارد و او نقل كرد از يكى از فرّاشهاى آستانهء مباركه و آن فرّاش مكرّر قسم ياد نمود به سر مبارك نايب التّوليه و اعتضاد التّوليه كه شبى جناب آقاى سركشيك سيّم يا چهارم مرا خواست و به سوى شخصى فرستاد كه اگر شما بخواهيد امشب حرم مشرّف شويد ، شش ساعت از شب گذشته بياييد . من رفتم ، خبر كردم و در ساعت شش فانوس بردم . يك نفر مرد و يك زن همراه من آمدند . اگرچه هر دو مست بودند - به گردن خودشان - ولى حرم مشرف شدند . نيازى خدمت آقاى سركشيك تقديم كرده و پنج هزار هم به من انعام