ديدم خيرهخيره بر من نظرى كردند و از روى تعجب گفتند : « اى سيّد ! مگر تو مسلمان و از اهل اين مملكت نيستى كه از همچه مسألهء روشن معيّنى سؤال مىنمايى ؟ »
گفتم : « چرا ، مسلمان و اهل ايمان و پروردهء آب و خاك ايران هستم و امّا در اين شهر غريب و از اين قواعد بىنصيبم . يك دو روزى است كه وارد اين شهر شدم ، چون معلّمى نداشتم كسى اين مقامات شريف را به من معرّفى نكرده تا مسبوق باشم . »
گفتند : « اى بيچاره پول مفتى خرج كرده و مقام امام خود را نشناختهاى . اين سينى ، همان سينى است كه انگور زهرآلود هارون الرّشيد در ميان او نهاده و حضرت رضا - عليه السلام - را زهر خورانيده و بدان سمّ قاتل ، آن بزرگوار را مسموم و شهيد ساخته ، بعد آن سينى را بعد از شهادت آن بزرگوار به اين ديوار نصب كردهاند تا دوستانش بيايند و زيارت نمايند و حوايج خود را بطلبند . »
گفتم : « اى برادران ! من مرد عوام غريبى هستم ، بر من خرده مگيريد و مشكل مرا حلّ نماييد . بفرماييد بدانم از كجا معلوم شده كه اين سينى از هزار و دويست سال قبل باقى مانده . خصوص اين سينى بد منحوس را چگونه هارون الرّشيد در خانهء سلطنتى خود نگاه داشته بود باوجوديكه خراج دو ثلث روى كره را او دريافت مىنمود و مقدارهاى بسيار از ظروف نقره و طلا و غيره در خانه داشت و در زمان او به اندازهاى اربابان حرفت و صنايع فراوان بودند كه در هيچ دهكده به اين بدى ظرف نمىساختند و هيچيك از مردمان وحشى و بيابانى در ميان همچه مجموعهاى غذا نمىخوردند و بر فرض كه اين مجموعه مال هارون الرّشيد و به سبب انگور زهرآلود در ميان آن ، اين امام همام را شهيد كردند در اين صورت غير از مذمّت و نكوهش ، اين سينى را چه شرافت و فضيلتى است ؟
و هرگاه اين ظرف را شرافتى بود ، بايد خنجرى را كه به آن سر مبارك حضرت ابا عبد اللّه - عليه السلام - را بريدند ، اشرف از اين بوده باشد . و حال از روى انصاف بگوييد بدانم ، هرگاه ظالمى به كارد و خنجر خودش ، پدر يا فرزند و يا برادر شما را بكشد و آن كارد را در نزد شما بياورند ، آيا آن كارد را دوست داريد و محترم مىشماريد و يا آنكه
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١١٧