دادند . بعد آنها را برده به منزل رسانيده و در كشيكخانه دوبار [ ه ] مراجعت نمودم .
كسالتى به من روى داد ، خوابيدم در عالم رؤيا سيّدى را ديدم از حرم مطهر بيرون آمده و شمشيرى در دست داشت به دست فلانى « 1 » داد كه بايد با اين شمشير تمام مردم ايران را بكشى و جسد ايشان را در خون بكشى . »
البته آن سيّد ، حضرت رضا - عليه السلام - بود و اين از رؤياى صادقه هم بود .
حال معلوم است كه تو فرمايش امام - عليه السلام - را منكرى و اوامر ايشان را امتثال نمىدارى .
چون آن پير تاريكضمير ، مقدارى از اين مزخرفات به يكديگر برهم بافت و با كميت جهل به ميدان مجادلت شتافت ، من از حماقت و خرافتش تعجّب كردم ، نه از روى تعصّب ، بلكه در مقام تأديب و تأدّب دست برده كاسهء تريت « 2 » را برداشته كه بر سرش زنم و ريشش را گرفته از خانه بيرون كشم .
صاحبخانه به اشاره التماس نمود و معذرت خواست كه بر هفوات اصحاب ضلال « 3 » و بر جهالت جهال صبر بايد نمود و عفو بايد منظور داشت و به آب نصيحت از سرچشمهء حكمت ، شربت موعظت در كامش بايد نمود تا از وخامت عاقبت و سوء خاتمت جهل خود مستحضر گشته ، شايد كميت ندامت از تيه ضلالت بيرون آرد و به نور معرفت به شاهراه حقيقت هدايت يابد .
تصديقش نمودم ، تحسينش كردم و شرحى به آن پيرمرد نصيحت نمودم و مقدارى خبر بر مذمّت ظلم از آيات قرآن و حالات گذشتگان از برايش خواندم و فصلى از معاونين ظلمه و مجازات ايشان اظهار داشتم و گفتم : « اى مرد ! حضرت خاتم النّبيين رحمة للعالمين و ائمهء طاهرين ، مظهر رحمت ارحم الرّاحميناند . چگونه مىشود آن بزرگوار ، سفّاك بىباكى را شمشير دهد كه مردمان بىگناه و بيچارگان بىپناه ، خصوص زنان ضعيفه و اطفال صغير و صغيره را بكشند يا نسبت به آنها ظلمى كنند يا اهانتى
هامش
( 1 ) . در حاشيه نوشته شده يعنى محمد على ميرزا .
( 2 ) . اصل : طريد . تريت : نان خرد كرده در آبگوشت .
( 3 ) . اصل : زلال .