پس ، ايشان را از آن مكان حركت داده به مقام ديگر بردند و در زمان حركت ، يكيك مىآمدند ، صورت خود را بر آن سينى نهاده به عجز و لابه اظهار ضراعت « 1 » مىنمودند .
شنيدم كه به نالهء حزين مىگفتند : « اى آقا ! اى امام رضا - عليه السلام - ! قربان سينى زهر آلودت شويم . » و بعضى پارچههاى چندى از قبيل كفن و پيراهن و لباس ديگر در دست داشتند بر آن سينى مىماليدند كه تبرّك شود . همهء آنها بدين و تيره عمل نموده و رفتند تا آنكه دو نفر پيرمرد و يك زن باقى ماند .
من نزديك رفتم ، خواهش كردم شما قدرى بمانيد كه مرا با شما كارى است . ايشان همچه گمان كردند كه من هم يكى از خدمه هستم و توقّعى دارم .
گفتند : « اى سيّد ! زيارتنامهخوان ما فلان سيّد است ، ما كارى با تو نداريم . »
گفتم : « اى برادرها ! به اين بزرگوار ، من نه زيارتنامهخوان هستم و نه توقّعى از شما دارم ، بلكه اگر چيزى از من بخواهيد بالقوّه در دادنش مضايقه ندارم ، ولى چون شما اهل گيلان هستيد ، من خويشى در گيلان دارم و خبرى از او ندارم ؛ مىخواهم مستفسر باشم و از سلامتى ايشان مستحضر گردم . »
گفتند : « السّاعه مجال نداريم ، از براى اعمال در اين مقامها كه جناب سيد شمرده بايد برويم تا از عمل خود باز نمانيم . »
گفتم : « اى برادران ! اگر قدرى توقف نماييد و عرايض مرا جواب دهيد ، من شما را به تمام اين مقامها خواهم رسانيد و دينارى از شما نخواهم گرفت ، بلكه اگر خدمتى هم داشته باشيد ، مجّانى انجام خواهم داد . »
به هر قسمى بود ايشان را در گوشهاى نشانيدم . از وضع گيلان پرسش نمودم و يك دو نفرى را هم اسم بردم و از احوال ايشان سؤال كردم . گفتند : « نمىشناسيم . » من هم ايشان را به صحبت مشغول داشتم تا رفقاى ايشان با سيّد زيارتنامهخوان رفتند .
بعد گفتم كه « اين سينى برنج در ميان ديوار چيست و اين مقام ، زيارتگاه كيست كه شما زيارت كرديد و نذورات خود را داديد ؟ »
هامش
( 1 ) . اصل : ضريعت .