را بگشايى .
ديدم تبسّمى نمود ، تكلمى نكرد . بعد از لحظهاى سر خود را حركت داد و مىگفت كه نمرهنمره .
من همچه گمان كردم كه مىگويد آنچه مقصود عاشقان است . . . نخواهد رفت . . .
خنديد ، گفت : « مقصودم آن است كه اين مواصلت ممكن نيست . » گفتم : « يك تومان مىدهم به شرط آنكه با من رفاقت نمايى . » قبول نكرد .
عاقبت به پانزده قران ختم عمل شد . قباله خواست ، برخاستم در مدرسه ، با يك نفر طلبه صيغه خوانديم .
مراجعت نمودم ديدم در صدر اطاق به طريقى كه عادت نوعروسان است نشسته . مرا ديد ، سلام كرد . برخاست با هزار ناز و كرشمه صورت خود را پوشيده در گوشهاى ايستاد .
اذن جلوسش دادم . در گوشهاى نشست و مطالبهء قباله نمود . من هم كاغذى نوشته به دستش دادم ، گرفت و بوسيد و در جيب خود مخفى كرد . خواستم چادر از سرش بردارم ، رونما خواست . هرچه التماس كردم ، ثمرى نداد . عاقبت دست سخاوت در جيب فتوت كرده يك عباسى « 1 » بيرون آوردم . نياز كردم كه وجه ناقابل را از براى پول حمام امشب به شما تقديم مىكنم . دانست كه از من چيزى درنمىآيد برخاست به ادب تمام آن وجه را از من گرفت ، بعد چادر از سر كشيد به كنارى گذارد ؛ بدون مقدمه آمد به روى زانوى من نشست و دست در گردنم درآورده ، مكرّر مرا مىبوسيد .
گفتم : « اى زن امروز رمضان و اين حركات مخالف طريقهء روزهداران است ، مگر تو روزه نيستى ؟ »
گفت : « چرا . اگر مؤانست مرا مىخواهى بايد هر زمان كه در خانه هستى مرا روى زانوى خود نشانى و در همه شب به روى سينهات كشانى . »
گفتم : « اى زن من تو را خواستهام كه خدمتم نمايى نه جانم ستانى و دينم ربايى .
هامش
( 1 ) . عبّاسى : واحد پول ، معادل چهار شاهى . [ پنج عباسى يك قران - يعنى يك ريال - است . ]