تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
برخيز كه اگر يك مرتبهء ديگر اين حركت بينم از كنارت مفارقت گزينم . » برخاست و قدّى بياراست و هر لحظه به رنگى چون بوقلمون خود را جلوه مىداد . حوصله‌ام تنگ و شيشهء صبرم به سنگ آمد . برخاستم و آن شب را در اوّل افطار در خانهء جناب آقا زين العابدين آقا ، تاجر تبريزى موعود بودم ؛ سه قران به آن زن دادم [ و گفتم ] كه از براى خود شامى و از براى هر دو سحرى ترتيب ده و اوّل افطار در انتظار من مباش . چهار ساعت از شب گذشته من مىروم حرم . يك ساعت به اذان مانده از براى خوردن سحر مىآيم . فورا با هزار راز و نياز راه گريه را باز نمود و سيل اشك از ديده بگشود . گفت : « امروز كه روز وصالم بود بر من چون شب ديجور گذشته و امشب هم از براى من چون شب اوّل گور خواهد گذشت ، من از تنهايى مىترسم و منفرد در اين خانه نمىنشينم . اگر با من كارى ندارى ، مرا مرخّص فرما ، بروم در نزد مادرم . روزها مىآيم ، خدمتت را مىكنم . » بسيار خلقم تنگ و با خود در جنگ شدم كه اين حركات از من و آن تغمّزات از او براى چيست ؟ و ليكن چون به صاحبخانه گفته بودم ، اين عيال من است خجالت كشيدم ، فورى او را بيرون كنم . لابد از در مصالحت برآمده ، مسالمت نمودم و نوازشش كردم . گفتم : « چهار از شب گذشته خدمت شما خواهم رسيد . » باز ديدم به التماس مرا جذب هواس « 1 » نمود كه امشب ، شب اوّل و من هم در اين خانه غريبم زود بياييد ! شبهاى بعد اگر قدرى دير شود نقلى نيست . قبول كرده ، برخاسته به آستانه مشرّف شدم . ماندم تا نماز مغرب و عشا در حرم محترم خوانده ، بيرون آمده به خانهء جناب آقا زين العابدين آقا نزديك ارك شتافتم . به ديدارم خشنود و ورودم را درود گفت . افطار حاضر نموده ، شام هم خورديم . دو نفر روضه‌خوان هم آمدند و روضه خواندند . بعد برخاستم كه بروم دامنم را گرفت و اصرار نمود كه بايد امشب را بمانى و اگر هم حرم مشرّف مىشوى ، دو ساعت به صبح مانده بايد تشريف بياورى . به هزار التماس و
هامش
( 1 ) . هواس : خواهانى گشن ( طالب نر شدن . )