همه مىگفتند : « چون شما زن نداريد ، خانه به شما كرايه نمىدهيم مگر آنكه كسى را اختيار نمايى . »
مقصود بعضى آن بود كه طوق لعنتى به گردن من ببندند . تا آنكه در دالان مدرسهء دودر « 1 » ، يك اطاق ديده و صاحبش را راضى نموده كه بدون لوازمات اجاره دهد .
آن خانه را در نظر داشتم به آن زن گفتم : « بيا برويم زن صاحب آن خانه را ببين ، بلكه راضى نمايى كه فرش و لوازمات به ما اجاره بدهد . » قبول كرد ، رفت زن صاحبخانه را ديد ، راضى نمود . قرار شد ، فردا برويم و در آن خانه منزل نماييم .
بعد گفت : « فردا من شما را كجا ببينم ؟ » گفتم : « در صحن مقدّس ! » .
به قرار هزار خروار ، قربان و صدقهء من رفت . از او جدا شده ، آمدم در مسجد گوهرشاد . با خود گفتم اين هم سياحتى بود كردم . فردا خودم مىروم در همان خانه منزل مىكنم . اگر آن زن آمد ، جواب مىدهم .
آن شب را تا سحر به حرم مانده ، بعد بيرون آمده ، سحر خورده ، نماز خوانده در گوشهء مسجد خوابيدم .
چهار ساعت از دسته گذشته برخاستم . وضو گرفته در مسجد ، در ايوان مقصوره نشسته قرآن مىخواندم . ديدم همان زن پيدا شد كه اى آقا جان قربان صورت ماهت بروم ، ديشب تا به صبح نخوابيدهام و به ياد شما آرام نداشتهام . حال من بىطاقت شده ديوانهوار برخاسته به جستجوى شما برآمدم ، الحمد للّه شما را ديدم . اگر ملاقات نشده بود ، روح از بدن من بيرون رفته بود . از گفتگوى زن و كارهاى خود خنديدم .
گفت : « اى آرام جانم ، تو را خنديدن زيبد ولى من دلسوخته را جز گريه نشايد . زيرا كه آتش محبتت مرا در زحمت انداخته و دلم آرام نمره . حال برخيز برويم كه حجلهء عيش فراهم كردهام و مجلس مواصلت را فراهم نمودهام و خانه خالى از اغيار و ديدهء رمد كشيده در انتظار است . اگر زياده بر اين تأمل شود جانم از تن به در شود . »
هامش
( 1 ) . مدرسهء دودر : كهنهترين مدارس مشهد مدرسهء دودر است كه شاهرخ گوركانى ساخته و تاريخ آن هشت صد و بيست و سه مىباشد . مطلع الشمس ، ج 2 ، ص 45 .