شيرهء جانم را كشيد . . . ترسيدم . از جاى جستم . گفتم اى زن فردا شب هم شب خداست .
به تعجيل از دست او فرار كرده ، به حمام شتافتم .
و بعد به حرم مشرّف شدم يك ساعت و نيم به صبح مانده آمدم ، سحر خورده نماز خوانده ، خوابيدم . . . به واسطهء كسالت زود خوابم برد .
يك ساعت خوابيدم ، بيدار شدم ديدم . . . پاهايم را مالش مىدهد همى مىگويد : « آقا جان بس است چقدر مىخوابى برخيز . . . » گفتم : « اى زن حيا كن آخر روز رمضان است اين حركات حرام است . . . » تغيّر نمودم تشدّد نمودم ، ثمرى نبخشيد . . . او را هرچه از خود دور مىكردم باز مانند كنه چسبيده بود . التماس نمودم . . . دست در گردنم درآورده و پيوسته مىگفت : « آقا جان يك جفت النگو به قيمت يك تومان امروز از برايم بخر . » گاهى مىگفت : « يك نيمتنه دبيت « 1 » گلى از برايم بخر . »
عاقبت بىطاقت شده برخاستم ، گفتم : « برخيز برو خانهء مادرت . من الحال خوابيده بودم و در خواب طهران را مغشوش و شلوق ديدم ، در همين روز مىخواهم بروم طهران . »
كلامم را شوخى دانسته به ناز و كرشمهء خود مشغول بود . من هم صيحه زده ، فريادى كشيدم كه برخيز برو و الّا صدمهات مىزنم . برخاست ، هرچه گريه و ناله كرد و ندبه و توبه نمود ، بر من ثمرى نبخشود . حقوق او را به يك تومان صلح نموده و او را مرخّصش نمودم ، من هم برخاسته ، وضو گرفته ، حرم مشرّف شدم .
شب نان و پنير و خربزه خريده به خانه آمدم كه افطار نمايم ، شام خورده خواستم قدرى بخوابم . ميرزا محمد على نامى كه صاحبخانه بود آمد ؛ بدون سلام با تغيّر گفت :
« جناب آقا شما بايد فردا از اينجا حركت كرده برويد » . سبب پرسيدم . گفت : « جهت آن است كه زنت مىگويد ، شما مىخواهيد هر شبى يك زن بياوريد و در اين خانه مناسبت ندارد . »
دانستم كه آن زن به نزد صاحبخانه رفته و شكايت كرده و از برايم كلى مايه گرفته .
هامش
( 1 ) . دبيت : قسمى قماش نخى ، نوعى منسوج پنبهاى . « لغت نامه »