اين بگفت به دست گوشهء ردايم را گرفت و كشيد .
من ديدم حال مرا در ميان مردم رسوا مىكند . برخاستم ، روانه شدم ، به خانه رفتم .
ديدم اطاقى را فرش كرده و رختخوابى گذارده و لوازمات از قبيل چراغ و غيره آماده ساخته . ديدم رفتهرفته شوخى به جدّى رسيده است و كار به جاى نازك كشيده است .
خواستم به طفره او را از خود دور كنم . گفتم : « بسيار خوب ! امروز قمر در برج عقرب و ساعت نحس است تا سه روز قمر در عقرب و سه روز هم قمر در صورت عقرب است . اين هفته را شما به من مهلت دهيد . بعد در ساعت سعد عقد مواصلت منعقد خواهد شد و بعد ، از هفتهء ديگر هر دو به مراد خواهيم رسيد . »
يك مرتبه به گريه آمد و صداى ناله بلند نمود كه اى بىمروّت ! وفاى طهرانىها همين مقدار بود ؟ معلوم است كه مرا ريشخند مىنمودى . باوجودى كه از اشراف اين شهر با كابين زياد از پى مواصلتم برخاستند و به وصالم نرسيدند ؛ حال كه من خود شيفتهء محبّت شما شدهام ، بىمهرى شما از چيست ؟ و اگر مرا نمىخواهى از اين خانه هم صرفنظر فرما كه من از براى خود اجاره نمودم .
[ از ] حالت محبّتش به من رقّت دست داد و با خود گفتم خوب است يك ماهه او را صيغه كنم . هم منزل و مكانى دارم و هم به خدمات من خواهد رسيد .
گفتم : « اى يار دلنواز ، و اى لعبت جانگذار ! بگو بدانم يك ماه چه بايد تقديم شود ؟ »
بعد از ناز و كرشمهء بسيار و تعارفات بىشمار گفت : « عيد بايد ده تومان بدهى . »
ديدم غير از ريشخند چاره ندارم . از در مسكنت درآمده ، ضراعت نمودم كه اگر مرا ده تومان بود به طهران مىرفتم و در غربت نمىماندم . اى شوخ دلفريب و اى محبوب هر حبيب ! اگرچه دلبران عالم بىزر دل نربايند ، و بدون سيم ، ساق سيمين نگشايند ، ولى بدبختانه ، من عاشق مفلسى هستم كه فلوسم را طرّاران روزگار به يغما برده و در خاك غربتم نشانيدهاند . اگرچه ده هزار تومان به كابين تو دادن ، حكايت كلاف و يوسف خريدن است ، و ليكن چون بايد از طهران بعدها برايم وجهى برسد حال تو را با من جز سازش و سلوك نشايد . بهتر آن است به همان نان خالى من قناعت فرموده باب مواصلت
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 87
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٨٧