كردند كه بايد مردم متفرّق شوند و الّا چنينوچنان خواهد شد و اظهار داشتند : « شما متفرق شويد ما خودمان ترتيب مقاصد شما را انجام خواهيم داد . » آن سادهلوحان ، باور كرده ، متفرق شدند . به محض تفرقهء آن بيچارگان ، حكومت خراسان ، بناى گرفتن مظلومان را گذاشت . عدّهاى دستگير و به غل و زنجير اسير شدند ، بعضى را چوب زدند و بعضى حبس و بعضى تبعيد شدند .
از تبعيدشدگان يكى جناب حاجى عماد الواعظين و ديگر مشهدى هاشم ترك برك فروش بود . و از محبوسين يكى آقا سيد مصطفى سمسار « 1 » بود و يك دو نفر ديگر كه اسم آنها را فراموش كردهام و چند نفرى هم چوب خوردند .
در آن روزها جناب مستطاب افتخار الحاج ، حاجى ميرزا محمد على روضهخوان معروف به قنديلى ، امر خيرى از براى آقازادهء خود داشتند . در آن چند روز عروسى ، حضرات در خانهء ايشان حاضر بودند . حقير و جناب مشير هم بوديم و جناب مستطاب آقا ميرزا باقر حسام الاسلام كه در حقيقت يكى از علمداران مشروطيّت بود و به واسطه هواخواهى ملّت و اجراى امر شريعت از طهران هجرت نموده بودند ، در خانهء جناب حاج ميرزا محمد على منزل نموده ، در اين ايام عروسى حضور داشتند .
روز بعد از زفاف ، در وقت نهار جمعى در سر سفره نشسته و به نهار خوردن مشغول بوديم كه گماشتهء حكومت رسيد و پاكتى به جناب حاج ميرزا محمد على داد .
بعد از قرائت معلوم شد كه جناب حاجى عماد دستگير و در شرف تبعيد است . دو كلمه به اشاره به جناب حاجى ميرزا على نوشته و از گزارش احوال حاجى عماد ، ذاكرين را مطلّع ساخته ، درواقع آن نهار از براى ما زهرمار شد . همگى تأسف خورديم و متحيّر مانديم كه چه كنيم ؟
راه چاره را مسدود يافتيم . بلكه همگى خائف شديم كه آيا نسبت به ماها چه كند .
بعد از صرف نهار ، صلاح چنان ديديم كه از آن مكان حركت كرده خود را به صحن مقدس برسانيم . فورا برخاسته به مسجد گوهرشاد آمده ، حقير و جناب مشير و جناب
هامش
( 1 ) . نام و شغل نويسندهء همين كتاب .