در گوشهاى نشستم . جناب مشير ، حرم مشرّف شدند . نيم ساعت بعد مراجعت نمودند . به اتفاق ايشان آمديم مسجد گوهرشاد « 1 » ، نماز مغرب و عشا ادا شد . سر به سجده گذاردم ، از وصال دوست ، خدا را تشكر نمودم .
جناب مشير فرمودند : « به واسطهء خستگى راه ، خوب است برويم در منزل . »
در حقيقت چون هشت شبانهروز بود كه خواب در چشمم ناياب بود و آن روز هم با علّت درد پا زياده از چهار فرسنگ ، پياده راه آمده بودم ، خود را مانند مردگان بىجان يافتم . برخاستيم ، روانهء منزل شديم . در همان مقام جناب مستطاب آقا شيخ يوسف ، وكيل محترم شيراز در مجلس مقدس شوراى ملّى را ملاقات نمودم ، باوجود آن علاقهء حقير به ايشان ، به واسطهء بىخوابى و حركت گارى به قسمى سر در دوران بود كه كسى را نمىشناختم . چون ايشان را ديدم مصافحه كرده معانقه نمودند .
من همچه گمان كردم كه او ميرزا مهدى پسر [ حاج شيخ ] فضل اللّه است . كراهت داشتم با او سخن گويم و درددل نمايم . در تعارفات به اختصار كوشيدم . مفارقت حاصل شد . بعد از رفتن ايشان از جناب مشير سؤال نمودم كه پسر شيخ فضل اللّه را هم مگر عقيده به اين بزرگوار هست كه در اينجا آمده است ؟
فرمود : « اى برادر اگر خوابى ، بيدار شو و اگر مستى هشيار شو . اين شيخ يوسف وكيل بود نه پسر فلان . » از حال خود تعجب نمودم .
گفتم : « خداوند گواه است كه مرا حالى است كه او را نشناختم . »
غرض ، از دالان مسجد در طرف قبله ، بيرون آمديم . درب مسجد دالانى است كه به طرف حمام سوسو مىرود ، خانه مال شفتى [ و ] آقا مشهدى رضا نام تركى اجاره كرده بود . يك اطاق از او اجاره كرده بودند . چون قرب به حرم بود ، بسيار خوب بود . در منزل رفتم ، قريب دو ساعت از شب گذشته بود ، رفقا هم زيارت مختصرى كرده مراجعت نموده ، شامى فراهم نمودند .
هامش
( 1 ) . گوهرشاد : بانى مسجد گوهرشاد - كه صحن جنوبى مرقد مطهر رضوى محسوب مىشود - گوهرشاد آغا ، زن شاهرخ پسر امير تيمور است .