سوگواريش منحرف نمودم و به قبلهء عاشقان و هشتمين از معشوقان توجه نموده ، عرضه داشتم : « السّلام عليك يا مولاى ، اشهد باللّه انّك تشهد مقامى و تسمع كلامى و تردّ سلامى و انت حىّ عند ربّك مرزوق . » « 1 »
البته يقين است كه سلسلهء مويت شهادت مىدهد كه دل را چه حال است و ناوك سخت چشم مست تو گواهى مىدهد كه تو را از دل چه مقام است . چگونه مرا نبينى كه در سرّ سويداى دل منزل دارى ؟ چگونه جواب سلام ندهى كه مرا به كويت دعوت فرمودى ؟ و ليكن « يا ولىّ اللّه يا حجّة الله إنّ بينى و بين اللّه ذنوبا كثيرا قد اثقلت ظهرى و منعتنى من الرّقاد و ذكرها يقلقل احشائى . » « 2 »
يك مرتبه ديدم طبعم سرودى دارد و درودى مىگويد ، گوش دادم . بدين رباعى مترنّمش ديدم :
بار گنهم گرفته بودم در دوش * تن در تب و جان در تعب [ و ] دل در جوش
آمد ز حريم قربش اين نكته به گوش * بخشيده گناه عاشقان باده فروش
تشكر كردم محمدت گفتم ، بعد دو ركعت نماز به طريق نياز به عمل آمد . برخاستم از براى دعا در بالاى سر مولا رفتم در حالى كه كشكول گدايى در دست و كلاه فقر بر سر و خرقهء بينوايى بر دوش داشتم به دريوزگى در خانهء آل عصمت دست حاجت گشوده و از حضرت احديّت مستدعى شده ، عرضه داشتم : « الهى ليس لى وسيلة الّا محبة المحبوب و ليس لى ذريعة الّا عواطف رأفة المطلوب . اللّهم انّى وافد على باب عنايته و قاصد على رشحات حسن جماله و قد حلّ رجائى بحرم كرمك و حطّ طمعى بفناء
هامش
( 1 ) . يعنى : « سلام بر تو باد اى آقاى من ، شهادت مىدهم به خدا كه تو مقام مرا شاهدى و كلام مرا مىشنوى و سلام مرا پاسخ مىگويى و نزد پروردگارت زنده و كامياب هستى . »
( 2 ) . يعنى : اى ولّى خدا ! اى حجّت خدا ! همانا بين من و خدا گناهانى هست كه پشتم را سنگين كرده و خواب را از من بازداشته و ياد آن گناهان قلب مرا آشفته و بىقرار مىسازد . « فرازى از زيارت مخصوص امير المومنين در روز مولود ، مفاتيح الجنان »