يا رب به قهر و لطف و جفا و عنايتش * كان از ازل سرشته به احوال خوى اوست
يا رب به حق سورهء و الليل و الضّحى * هريك حكايتى است كه از روى [ و ] موى اوست
يا رب به آب ديدهء خونيندلان عشق * جارى به دامن از غم و محنت ز جوى اوست
يا رب به حق اين دل مجروح چاكچاك * در بحر خون فتاده كه اين شستشوى اوست
گر در ره محبتش از ما قصور رفت * ما را به او ببخش كه اين آبروى اوست
مخمور اگر زِ ناوك چشمش شهيد شد * خوش باشدش كه دادن جان آرزوى اوست
يكيك عبارات طبعم را مىشنيدم و كلماتش را مىپسنديدم و آمين مىگفتم . ناگاه دستهاى از اكراد ، فريادكنان رسيدند و مرا در ميان گرفتند چنان فشارى به من آوردند كه فشار اوّل قبر را به خاطر نهادند ، هرچه خواستم از ميان ايشان كنارى روم و گوشه بگيرم ، ممكن نشد به همان حالت مرا از حرم مطهر بيرون بردند . با خود گفتم البته اينها فراشان آن حضرتند كه بيش از اين مرا فرصت مزاحمت ندادند . يقين عرايضم را ملخّص خواستند و مرخّصم فرمودند .
[ اولين شب اقامت ]
مغرب بود كه از آن بقعهء مباركه بيرون آمدم ، در ميان صحن رسيده جناب مشير را ملاقات كردم كه تازه رسيده بودند ؛ فرمودند :
« منزل معيّن شده ، رفقاى همسفر در منزل غنودهاند ، شما توقف نماييد ، من هم سلامى عرض نموده بيايم به اتفاق برويم منزل . »