تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
محروم شدم ز آستانت * تا راز كنم به پاسبانت
افسوس كه بخت نارسايم * همراه من است هر كجايم
تا مصر بيايم و نيايم * ديگر به چه‌سان سخن سرايم
از بس كه سخن گزافه گفتند * شرحى ز وفاى يافه گفتند
رانندند سفينه را ز ساحل * گشتند ز كردگار غافل
نايافته‌اند مدعى را * در خشكى و در ترى خدا را
در خاك گر آتش از و با بود * در آب ز باد اژدها بود
گر باد بلا به بحر خيزد * موجى خيزد كه كوه ريزد
گر حفظ حق است نيست باكم * از آتش و آب و باد و خاكم
گفتند نهاده شد گرانتين * ما را نه سزد خلاف آيين
تدبير كنند رد تقدير * غافل كه خطاست كار تدبير
القصه ، ز دور مىسرايم * آن غصه كه بود از برايم
در نزد تو اى گزيدهء حق * نزديكى و دورى است مطلق
دانى تو به من چه غم رسيده * از كين عدو ستم رسيده
بر باد شده است آبرويم * زين بيش به پيش تو چه گويم
آن كس كه زده است افترايم * آن نامه كه ساخت از برايم
بنوشت كه اين سوادنامه است * زان ظفر علامت اين قلامه است
كاصلش دزديد و داد بر باد * وانگاه سواد را فرستاد
از خرد و بزرگ كس نفرمود * كاين اصل چه شد كه گشت مفقود
تا گفت كسى كه اين كجا شد * اين اصل چرا چو كيميا شد
تو گلبن عصمتى به گلشن * اين حجت خويش ساز روشن
فريادرسى نكرد شاهم * فريادرس اى تويى پناهم
گفتم با شاه كاى خداوند * اين تهمت را به من تو مپسند
تو مالك جان و شهريارى * بل سايهء لطف كردگارى
ديوان مظالمى بياراى * پس آن‌چه حق است بازفرماى
گويند كه روز رستخيز است * در باطل و حق بسى تميز است
شاه است نشسته صدر ايوان * از بيت شرف مه است تابان
يك‌سو من زار و حجت دين * يك‌سو امرا به عجز و تمكين
انبوه خلايق از زن و مرد * بينند كه شاه حكم چون كرد
من گويم كاى خدا تو دانى * تو عالم سر و العيانى
اين اصل اگر كنند پيدا * كاين مهر و خط از تو شد هويدا
در محضر آن شهود مجموع * يك دست مرا كنند مقطوع