تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
آتش خشم ملك كشيد زبانه * خواست همىسوخت طينت بشرى را
معتمد الدوله عم اكرم خسرو * بست به خدمت ميان كينه‌ورى را
تا نشود خون ناحقى به ميانه * يا متعذر شوند بىخبرى را
گفت منادى همىكنند ز هر سو * فرقهء اوباش و مردمان جرى را
توبه نمائيد باب توبه چو باز است * خيره مكاريد تخم بىثمرى را
راه سلامت به بخت شاه بگيريد * تا نكند انتقام پرده‌درى را
بهر دوام و بقاى عمر شهنشاه * خواند بر ايشان نصايح پدرى را
در دل و در گوششان ز طالع منحوس * چرخ ، قساوت همىفزود و كرى را
هيچ نصيحت اثر نكرد و فزودند * كبر پلنگى و كينهء شترى را
بخت شهنشاه حكمت عملى ساخت * جفت در اين كار حكمت نظرى را
عم ملك لشكرى فزون ز ستاره * راند چو چنگيز لشكرى تترى را
سيم و گُهر بذل كرد و خلعه بسى داد * تا بشناسد اثيم را و برى را
سرور ايشان قوام ملك كه در باغ * نشو ز ريشه است شاخه‌هاى ترى « 1 » را
هيچ نكرد او مضايقت ز زر و سر * تا بكند قلع غدر و بدگهرى را
خدمت شه كرد سال‌ها پدر او * خود عمل آورد شيوه پسرى را
امر شه و حكم مير را به دل و جان * باز پذيرفت و يافت معتبرى را
الحق زين عم و پورهاى گرامش * شاه قوى كرد رسم دادگرى را
آرى بو طالب و نتيجهء پاكش * دادند آيين ره پيامبرى را
در غم سالارخانه مردم خانه است * غم چه بود مردمان رهگذرى را
يا رب در حق شاه ساز اجابت * ورد شبانگاه و نالهء سحرى را
هم به ضمير امير از اكرم شاه * باقى مگذار هيچ دل‌نگرى را
من كلام مفخر الادباء ميرزا ابو القاسم المتخلص به « فرهنك » ابن المرحوم الوصال الشيرازى كه در فتح قلعهء « تبر » گفته .
حديث تهمتن و داستان اسكندر * شنيده بودم و عقلم نداشتى باور
از آن‌چه ديدم و بشنيدم اندر اين ايام * فسانه‌هاى كهن راست شده مرا يكسر
سكندر از همه شاهان به مملكت‌گيرى * فسانه گشت و حكايت كنند از او بهتر
يكى به جيش ملك شاه ناصر الدين بين * كه ياد ناورى از داستان اسكندر
دگر گزاف شمارى و لاف پندارى * دليل قول من اينك امير شيرشكر
گزيده معتمد الدوله عم شاهنشاه * كه هم خجسته خصال است و هم ستوده سير
درين دو هفته هنرها از او پديد آمد * كه خيره ماند از او عقل و تيره گشت فكر
و گر به گفتهء فرهنگ اعتمادت نيست * به روزنامهء پاريس و انگليس نگر
هامش
( 1 ) متن : شاخهاى طرى .