برده و زير هر سنگى را به سنگى كوچك محكم نموده كه به اندك حركتى آن سنگ از جاى برنده و از زبر آن كوه فلك شكوه سراشيب حركت قسرى ، ممد ميل طبيعى آمده آنچه حجر و مدر در راه بوده و متابعت و مشايعت آن سنگ عظيم از فراز به نشيب آمده كه احدى را امكان قرار در نشيب آن كوه فلك شكوه در آن هنگام نبوده چه جاى احتمال تصاعد يا تخيل يورش از زير بر زبر . ولى بالفعل به مرور دهور و تسير سنين و شهور ، آن سنگها از بالا به زير آمده و در محاصرهها ، محصورين آنچه سنگ بوده تمام را از زبر به زير انداختهاند مگر معدودى قليل كه در كنار و گوشهها پيدا شود .
قلعهء « كل » و « كلاب » :
قلعهء كل و كلاب در نزديكى بهبهان است . هر دو بس متين است و حصين . در سنهء يك هزار و دويست و پنجاه و يك هجرى وليخان ممسنى در آن دو قلعه با اشياع و اتباع خود متحصن بود . برحسب امر شاهنشاه مبرور محمد شاه مغفور البسه الله تعالى حلل النور ، به سردارى لنزى صاحب انگليس و افواج قرجهداغى و خويى ، مفتوح آمده .
قلعهء اصطخر :
قلعهء اصطخر در صحراى وسيع الارجآء مرودشت واقع است و متون تواريخ ايران به ذكر آن مشحون است و پيوسته پايتخت كيان بوده . كيقباد اهتمامش در اين باب زياده از پيشينيان بوده بود . چنان كه فردوسى گويد :
نشستن كه آنگه بر اصطخر بود * كيان را بدان جايگه فخر بود »
عضد الدولهء ديلمى بركه [ اى ] وسيع در آن قلعه ساخته [ و ] يكى از بخردان گفته كه ، كوهى بر دريا نهاده و دريايى در كوهى جاى داده . مراد از اول ، بندى است كه بر رود كر بسته كه الحق از بناهاى عجيب دنيا است و مقصود از دوم ، همين آبانبار اصطخر است .
قلعهء اشكنوان :
[ اين قلعه ] در بلوك ابرج است كه اكنون به قلعهء « شهرك » مشهور است . خراب و ويران است . اين ، همان قلعه است كه محبس « عميد الدين اسعد » بوده كه با پسرش « تاج الدين » در اين قلعه مقيد و محبوس گرديده . آرى :
« و الطير اجناس تطير و انما * للغاتهن حبس فى الاقفاس »
و آن قصيدهء غراى حبسيه را كه مشهور آفاق است و موشى به صنوف بدايع و لطايف ، در آنجا گفته و مطلع آن اين است ،
« من يبلغن حمامات ببطحآء * ممتعات بسلسال و خضرآء »
عبد الله وصاف شيرازى گويد :
« چون در حين انشاد اين قصيده ادوات تحرير از كاغذ و دوات ، حضرتش را تعذرى داشت وى املا نمودى و پسرش « تاج الدين » بر سطوح ديوارها ثبت كردى تا آنكه در شهور سنهء ششصد و بيست و چهار كه طاووس روح او را از قفس تن به بحبوحهء جنان فرستادند ، تاج الدين محمد