خنجر تشويش با نيام به صلح است * خامه انصاف بامداد به كين است
درهاى فتنه از هرجا كه باز و از هرجهت كه فراز بود بمنه وجوده بربسته و بيچارگان از ظلم ستمكاران رسته و بلده و بلوك ، از فرط امنيت و حسن سلوك ، مانند خلد برين آراسته گشته و رباع مملكت از تمرد و ضلالت پيراسته ،
« ملك از عدلش چنان آباد و خرم شد كه نيست * فتنه جز در چشم خوبان رخنه جز در عهدشان »
چون سخن بدينجا كشيد و مجملى از قلعهء تبر مذكور شد و اسمى از قلعهء سفيد نوبندجان فسا و قلعهء سفيد ممسنى و قلاع تسعهء فارس ذكر آمد بهتر آن نمود كه بر وجه اجمال و در نهايت اختصار اختتام اين همايون خاتمه ، به ذكر آن قلاع شود تا مايهء مزيد آگاهى بخردان و ناظرين خردهدان در اين فرخنده كتاب مستطاب گردد لهذا چنين مىنگارد كه :
قلاع منيعه و حصون حصينه در گرمسيرات و سرحدات فارس بسيار است ولى آنچه در السنه و افواه مشهور است و در كتاب تواريخ مسطور ، نه [ قلعه ] است : قلعهء تبر ، دو قلعهء سفيد ، كل ، كلاب ، اصطخر ، طوس ، اشكنوان ، شهريارى . قلعهء تبر كه مجملى از مفصل آن عرض شد .
اما قلعهء سفيد ، يكى در حوالى « نوبندجان » واقع است . چنان كه صاحب و صاف عبد الله شيرازى در ذيل احوالات اتابكان فارس 192 در شرححال « اتابك مظفر الدين » و « طغرل بن سنقور » گويد : « چون حكم به تخريب قلاع و رباع ممالك به هرطرف روان شد در شيراز نيز همت ، بر انهدام تمام قلاع ، مقصور گشت الا قلعهء سفيد كه از بهر حصانت آن از حضرت التماس ابقا رفت وى هم معاف فرمود و آن قلعهاى است سما و بر نواحى نوبندجان نمودار . قبهء قلهء سما بر مفرق كوهى از صخره صما از مطالعهء ارتقاعش ديدهء زرقا عميا است و از اوضاع معاقلش فهم عاقل خيره و از چارهء رفتن برفرازش فكر دانايان قاصر و از انديشهء فرود آمدنش رأى زيرك ابتر . راهى صراطآسا بر آن تند و باريك محدود ، به قدر آنكه يك سوار را مجال و مجاز تواند . بالاى قلعه زمينى است مسطح مستطيل ، قريب يك ميل . جاى زراعت و فلاحت و منابت اشجار مزين به انواع فواكه و اثمار . در سالى از سالها تعداد اشجار [ ى ] مثمره آنجا كردند ، چهار هزار و چهارصد و چهل و چهار بن درخت انجير در شمار آمد . آبى روانتر از روان عاقل بر فراز قلهء آن جارى وسايل و آسيابى از آن آب داير و از تيغ كوه ، آن آب ، باز به طرف وادى منحدر ، چنان كه صوت انحدارش به هنگام بهار از مسير يك ميل راه ، گوشزد هر سامع و مستمع مىگردد و اتابك دايم آن را به خزاين و ذخاير ، مشحون داشته بود و مستحفظان امين و كوتوالان معتمد بر آنجا گماشته و آن را در حدوث حوادث روزگار موئلى مكين و معقلى حصين مىشمرد و هر سال از ارتفاع نفس قلعه و نواحى « نوبندجان » غلات تازه نقل و محارزان قلعه فزون از اندازه مىنمود و آنچه از سابق محروز بودى بر لشكريان ، عوض نانپاره قسمت نمودى .
و فردوسى بدين بيت كه گفته :
« دُژى بُد كه بدنام آن دز سفيد * كه ايرانيان را بدان بُد اميد »
اين قلعه را خواسته . »