تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
متردد محال ، بل جنبش را بر سوام و هوام مجال نبودى . آذوقه زياد در اين مدت دراز ، از نشيب به فراز كوه برده و انبار نموده و از هر جنس متاعى كه از قوافل و عابرين و مترددين و اهل بلده و بلوك در عبور و سلوك در اين مدت متمادى مىبرد در آن قلعه به جهت روز تنگدستى خود آماده و مهيا كرده ولى خود پيوسته در صحارى و برارى مشغول تمرد و عصيان و اذيت راهروان و مسافران و مسلمانان بود تا آن‌كه در اواسط اين سال فرخنده‌فال سچقان‌ئيل خجسته تحويل سنهء يك هزار و دويست و نود و سه هجرى كه خداى باعدل و داد ، اين تختگاه جمشيد را از فر وجود ذيجود اين مشكوة دودمان خلافت و زلال چشمه‌سار عنايت ، فروغ چشمهء خورشيد ساخت آن ياغى طاغى كار را دگرگون يافت و عرصهء فسح الارجاء جهان را بر خود تنگ‌تر از دل تنگدستان و درهم‌تر از خاطر ستمكاران ديد به مناسبت اسمى كه وى را با « فضلويه شبانكاره » بود با خاصان خويش كه بيست نفر بيشتر يا كم‌تر ، از ابطال رجال بهارلو بودند بدان قلهء رفيع و قلعهء منيع پناهيدند و اهل و عيال خود را از زن و فرزند و پيوند نيز در آن جايگاه منيع جاى دادند و اشياع و اتباعش كه از پانصد افزون بودند در فقرهء دومين فارغ و آزاد نشسته و راه عبور و آمد و شد را بر خود بستند و بدين بيت متين به خيال خود از دام بلا رستند كه گفت ،
« فطوبى لنفس اوطنت عقردارها * مغلقة الابواب مرخى حجابها »
غافل از اين‌كه ،
« گوشه گرفت او ز خلق و فايده نيست * گوشه چشمش بلاى گوشه‌نشين است »
پاس معتمدى پس از انجام پاره‌اى از امور ، در پى اتمام عمل اين مردود درآمد . از اول به وفق و مدارا از پى استمالتش برآمد كه بلكه به محاسن تدابير عملى او را مطمئن خاطر ساخته و از فراز به نشيب آرند و از تمرد به اطاعتش درآورند كه بىفتنه و آشوب خون بىگناهان در آن ميان ريخته نشود و به سهولت گرد اين فتنهء برخاسته ، فرونشيند . هرچه زيادتر بر او گفتند و بر وى خواندند كم‌تر شفقت ، و حمل بر ضعف اين طرف و قوت خود نمود تا آخر يكى از محارم خود را به استمالت وى فرستادند كه هم اتمام حجتى بر وى شود و هم از ظاهر و باطن كار و جمعيت و مقدار استعداد و وضع محل و گنجايش بضاعت و اندازهء استطاعت وى آگاهى يابد و ببيند در آن جماعت بدعاقبت انقلاب و تشويشى پديدار آمده يا نه و احتسابى از عزيمت و هزيمت خود دارند يا ندارند . پس از رسيدن و ابلاغ فرمايشات و اتمام حجت ، جز ياس از اطاعت حاصلى به دست نيامد . دانستند كه ،
« فَلا يُؤْمِنُوا حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ »
آن‌گاه بدون اظهار ترديد و تشكيك با توكل و توسل به داراى جزء و كل ، جيشى بهرام طيش و فوجى دريا موج با سه عراده توپ شهر آشوب و قوپوز عدوسوز بدان ساحت ، به رياست مقرب الخاقان ميرزا على محمد خان قوام الملك پسر حاجى ميرزا على اكبر قوام الملك مأمور فرمودند و لواى ظفر فرجام را بدان صوب برافراشتند . فرمان لازم الاذعان بدان نفاذ يافت كه ، آن فوج بلاجو ، بىحرف و گفتگو بدان كوه ، چون دعاى مستجاب مسلم برايند و چون قاى مبرم بدان جرگ مردود احاطه نمايند و جمله را اسير و
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 345 | غلام رضا طباطبايى مجد / فرهاد ميرزا