حرام فرموده . در اين زمان قليل از كثرت [ و ] شدت اهتمام در عمل ، چه عدد كثير را از راهزنان نامى بىباك و دزدان نامآور ناپاك به دست آورده و به سياست رسانيده . آنكه به دست نيامده و در مأمنى متين و حصنى حصين كه هيچ عقلى باور نمىكرد كه از زبر آن قلهء كوه كه از بسيط خاك سر به كرهء افلاك كشيده توان به زيرش آورد و در واقع ركن ركين آن گروه بدآيين است « فضلعليخان بهارلو » 186 بود كه او هم در اين اوان سعادتنشان ، از عون عنايت يزدانى و تأييدات آسمانى و يمن طالع ميمون و بخت روزافزون اعليحضرت شاهنشاه روح العالمين فداه و شرايط حراست و دقايق سياست و عزم جزم و استبداد رأى نواب مستطاب معتمدى كه سايهاش بر مفارق اهل اين بلد ، انشاء الله پيوسته پاينده و افكنده باد به اندكزمانى آن قلعهء رزين و حصن حصين مفتوح آمد و آن مطرود و مردود به تيغ آتشبار فوجافشار مقتول ، اينك سرش بر دار است و تنش در دار بوار . چون اين فتح نمايان با اختتام اين روزنامهء هميون مطابق آمد ، خوشتر آن شد كه بر وجه اجمال نامى از اين اعمال در اين خجسته روزنامه كه مشتمل بر بدايع و عجايب وقايع است برده شود كه آن نيز يكى از وقايع عجيبه است و حكايت غريبه . زيرا كه چنان كه خواهى شنيد يكى در زمان « الب ارسلان » فتح اين قلعهء « تبر » 187 - كه يكى از قلاع تسعهء مشهور فارس است كه عنقريب انشاء الله تعالى بر وجه اجمال از هريك از آن قلاع اسمى خواهيد شنيد - ميسّر آمد [ و ] يكى در اين اوان سعادتنشان .
مختصر آن مفصل ، اين است كه :
در يكى از گرمسيرات فارس قلعهاى بس رفيع و متين ، موسوم به قلعهء تبر . آن قلعه بر فراز كوه « تبر » كه در شرقى قصبهء جهرم است واقع شده . [ تبر ] كوهى است در نهايت ارتفاع كه عقاب سپهر به قوت طيران به حوالى قلهء آن نتواند رسيد و نسر طاير با آن بلندپروازى به پيرامن فراز آن نتواند پريد ،
« يناط عليها للنجوم قلائد * و يسفل عنها للغمام اهاضيب »
اطرافش غير متصل به كوهى ديگر ، در وسط صحرايى مسطح در نهايت وسعت افتاده مشتمل است بر سه فقره كه فقرهء اولى و دومين را اهل صحرا و گرمسيرات « دورك » خوانند و گويند رك اول و رك دوم . در هريك از اين دو رك دو چشمهء آب هست در نهايت گوارايى . سبيل صعود بر آن دو رك و هبوط از آن دو منحصر است به راهى در نهايت باريكى ، پستى ، بلند و اعوجاج كه جز پياده و يك نفر ، از آن طريق عبور نتواند كرد . دو نفر پهلوى يكديگر از آن راه نتوانند رفت مگر آنكه از عقب هم بروند . فقرهء سوم كه بر اصل قلهء آن كوه واقع است قلعهاى است در نهايت حصانت و متانت و رزانت [ كه ] از شدت ارتفاع سر به عيوق كشيده و قله به قمهء سماك رسانيده و موسوم است به « عالمبين » . صعود بر آن ، در نهايت صعوبت كه ديدهبان و هم جز به نردبان خيال ، خود را بر گوشهء ذروهء رفعتش نتواند رسانيد . هركه بدان قله ، تصاعد خواهد نمايد جز به دستيارى طنابهاى قوى كه بر ميانش بندند و از زير بر زبرش كشند در اصل [ به ] آن قلعه خود را نتواند كشانيد . بالجمله ،