زرداب قريهاى است در شماخى كه اصل مشاراليه از آنجا است . بعد از نهار ويس گورناطور و پليسمستر و رييس ژاندارم و ساير صاحبمنصبها آمدند كه به تماشاى معدن نفت برويم . ويسگورناطور اظهار تشكر كرد كه : « شنيدم چنين فرمايشى به حسن بيك كردهايد كه امپراطور را اينطور بنويسد . ما از اصطلاح فارسى خبر نداريم ، خيلى ممنون شديم . »
گفتم : « سلاطين را خداوند عز و جل امتيازى از ديگران داده است . البته در هركار تفاوت بايد داشته باشد . »
پنج ساعت به غروب مانده روانه شديم . اول به معدن نفت به قريهء بالاخانه رفتيم . انسان هرقدر ملاحظه كند ، در غرايب صنع الهى حيران مىماند . در مسافت دو فرسخ يك طرف درياى زخار و در كنار او آتشكده و نار و در پهلوى او معدن نفت . نه آتش از آب خاموش مىشود و نه نفت از آتش شعله مىگيرد .
القصه ، اين معدن نفت كه از آنجا به اطراف و اكناف مىبرند . نعمت الهى است . روزى هشت هزار پوت نفت سياه از آنچاهها كه تقريبا دويست چاه بزرگ و كوچك است به عمل مىآيد كه به شهر بادكوبه مىبرند . هر پوتى را غالبا به چهار كاپاك مىفروشند . بعضى چاهها است كه روزى سيصد و بيست منات مداخل دارد . از آن چاهها دو چاه خيلى غريب است .
يكى چاه « كوكورآف » است كه سى و چهار ساجن روسى كه يك صد و دو ذرع روسى است مالامال از نفت است كه درياى مواج است . اين چاه را به شصت چاه ديگر از دولت ، كوكورآف بيست و چهار سال به دو ميليون منات اجاره كرده است كه تقريبا هفتصد هزار تومان به پول ايران مىشود . چاه ديگر ، چاه صفروف است كه گاهى جوش غريبى دارد . چهل ساجن كه يك صد و بيست ذرع روسى است عمق دارد و گاهى به غليان آمده مىجوشد .
وقتى كه آنجا رفتم ، گفتند : « ديشب تا صبح مىجوشيد ، خودبهخود بالا مىآمد و احتياج به كشيدن نداشت . »
قدرى ايستاديم . برحسب اتفاق مأيوسا راه افتاديم كه برويم . آنقدر دور نشده بوديم كه عمله آنجا داد كشيدند كه : « جوشيد . » دوباره برگشتم .
قطر دهن لوله يك چارك زيادتر است نفت چنان غليان داشت كه از اطاق تخته كه بالاى او به شكل چهار مربع مخروط الشكل متساوى الاضلاع ساختهاند و بالاى او پهن است ، بالاتر رفته به قدر دو ذرع تخته بالا را پرانيده از اطراف مىريخت . ارتفاع آن اطاق تخته پانزده ذرع روسى است . [ نفت ] از درز تختهها مىريخت . در و ديوار تمام نفت بود . آنچه ، از مجرايى كه ساخته بودند به انبار مىرفت به كار مىآمد و آنچه كه به زمين مىريخت يك نهر جارى بود كه به خاك مخلوط است و تلف مىشد . به قدر يك ربع آنجا ايستاده تماشا كردم . اگر نديده بودم هرگز باور نمىكردم كه اينطور غليان و فوران داشته باشد و پانزده شانزده ذرع بالا رود و يك نهر آسياى جارى بشود .
از آنجا دو ساعت به آتشكده رفتيم كه در قريهء سوراخانه است . شب را ميرزايوف مهمان
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣١٥