است ، خيلى خوب ساختهاند كه به اصطلاح نجاران ايران « شمسهبندى » مىگويند . ولى بهتر از او در عمارات قديم اصفهان بسيار است كه تند و كند مىگويند . اين هم نسبت به اين ولايت تازهگى دارد و پخلنيك و ساير صاحبمنصبها همراه بودند .
پخلنيك گفت : « هرچه در اين شهر است از آثار قديم است . ما هنوز كارى نكردهايم .
من مىخواستم منزل شما را در اين عمارت بدهم ، چون بخارى نداشت و سرد بود و از راه هم دو سه ورس دور بود از آنجهت اين منزل را معين كردم . »
القصه ، سه ساعت و بيست دقيقه از روز رفته از شكى راه افتاديم . در نزديكى چاپارخانه ايپكلى رودخانهء اگرىچاى است - كه به تركى يعنى رودخانهء كج - كه مجراى او در زمين پيچاپيچ است و در اغلب مواضع معوج حركت مىكند از آنجهت اگرىچاى مىگويند .
از چاپارخانه كه گذشتيم به دامنهء كوه داشيوزداغى افتاديم . در نزديك چاپارخانه در دامنهء كوه قريهء « گوكبولاغ » است كه سكنهء آنجا ارمنى است . از چاپارخانه به آنطرف حركت ما به عرض كوه بود كه بايد عرض كوه داشيوزداغى را طى كنيم . پنج ورس كه از چاپارخانه گذشتيم قريه جعفرآباد در يسار است كه جعفر قليخان دنبلى پسر احمد خان دنبلى ساخته و صد خانوار از ارامنهء خوى [ را ] از قريهء قراباش كوچانيده آنجا آورده است .
عرض كوه از جعفرآباد تا قريهء دهنه هفت ورس است . رودخانهء دهنهچاى در كنار جعفرآباد مىگذرد كه عرض كوه را طى كرده اول قريهء بويوكدهنه را مشروب مىكند . در غربى او كوچكدهنه است و پايين او نزديك چاپارخانهء قريهء سوچمينه است - كه تركى او سواچمه است يعنى آب مخور - اين كوه و تپه و ماهور است ، سنگ و صخره ندارد . اهالى اين سه قريه مسلمان است . آبادى كوچكدهنه از بويوكدهنه زيادتر است .
از اين كوهستان خاكى كه بيرون بيايى صحراى وسيعى است . دو ورس به چاپارخانه مانده [ وارد ] صحرايى شديم . اگر اين صحرا آب مىداشت غله آنجا يك مملكتى را كفايت مىكرد . در اغلب سالها كه آبدهنه جايى هم كم باشد براى قراء ثلاثه هم خيلى بد مىگذرد . مرحوم جعفر قلى خان دنبلى از طرف مشرق از رودخانهء ارجيان نهرى احداث كرده كه خان ارجى مىگويند تا اين صحرا را مشروب بكند . بعد از جعفر قلى خان اهالى بلوك ارش كه از او مشروب مىشود مانع شده ، آن نهر منطمس مانده است . بهنظر من چنان آمد كه احداث قنات بتوان كرد . خيلى اراضى قابل [ ى ] است . عرض اين صحرا تقريبا پانزده ورس است .
پس از آنكه عرض صحرا را طى كرديم باز به كوهسار ارچنداغى افتاديم كه او نيز تپه و ماهور است . هيچ آب ندارد . بهجز درخت ارچن چيز ديگر به عمل نيايد . درخت سقز هم دارد .
درخت ارچن را قزاقها و قراباغىها « ارديش » مىگويند . در سوزاندن معطر است . درخت او تيرخانه مىشود . نوعى از سرو كوهى است .
در طرف شرق آن صحرا كه از رود ارجيان مشروب مىشود دو قريه است كه فخرعلى و جاگير على مىگويند . اهالى هردو قريه شيعه است . پس از آنكه صحرا منتهى شد به نعلبند
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٠٦