روى آن يكى مىجستند كه مشق جستن از خندق است . آنهايى كه از روى اسب مىجستند بعضى خيلى خوب بود و بعضى مىافتادند . اين مشق و حركت براى سرباز كه چابك بشود خيلى مفيد است . هم ورزش بدن است و هم تعليم رسوم جنگ است .
وقت غروب آفتاب بود كه پخلنيك شل كونيكوف از تفليس رسيد . ديروز از تفليس درآمده بود . پس از ورود بلافاصله لباس رسمى را پوشيده پيغام داده بود « به شوق خدمت شما صد و نود و دو ورس راه را از ديروز تابحال آمدهام . »
گفتم : « خسته شدهايد ، امشب معاف باشيد . » راضى نشد . به ديدن آمد . خيلى مرد دانستهاى است . در ساختن راهها و آبادى زاكاتآلى خيلى زحمت كشيده . نه سال است كه پخلنيك آنجا است . اصل او از ارامنهء شكى است . اهل شكى او را بهبود بيك مىگويند .
گفتم : « مردم را از شما راضى ديدم . »
گفت : « من همه را به قاعده راه بردهام . در خدمت دولت اين را دانستهام كه اين خاك لگزى است و مردمان سخت هستند ، با آنها نبايد مثل اهل مسكو راه رفت . از آن است كه ولايت را آباد كردهام ، مردم را تحريص به كاشتن درخت گردو كردهام كه در كنار خيابان كاشتهاند . بعد از سه چهار سال ديگر از هر درختى يك مناط نفع خواهند برد . »
گفتم : « اين طريقهء شما ممدوح است كه حاكم ولايت بايد خود سليقهاى در كار داشته باشد . به دستور العمل كار خوب از پيش نمىرود . » اين پخلنيك عنقريب ترقى كرده جنرال خواهد شد .
شب جمعه را هم موزيكان زدند و ميدان را چراغان كرده بودند . گفتم : « ديشب زحمت كشيده بودند كافى بود . »
گفت : « از اين راه هرگز هيچ شاهزادهاى نگذشته است ، اهل اين ولايت مسرت از قدوم شما دارند كه اين راه را بر راه گنجه اختيار كرديد . »
به قدر يك ساعت نشست و رفت . مىگفت : « پانزده سال است كه با جنرال « استاراسيل اسگى » گورناطور بادكوبه دوستى و اخلاص دارم . »
گفتم : « مزيد دوستى من شد كه هم دوست من هستيد و هم با دوست صديق من دوست هستيد . » بعد از انقضاى چراغان ، به قلعهاى كه منزلش آنجا بود رفت .
روز جمعه بيستم شهر صفر المظفر :
دو ساعت و بيست دقيقه از روز گذشته از زاكاتآلى راه افتاديم . هوا سرد بود . مه و دومان چنان كوههاى داغستان را فراگرفته بود كه هيچ پيدا نبود . شلكونيكوف و صاحبمنصبها حاضر شده ما را راه انداختند . كامسراكان معاون خود را تا سرحد خودش روانه كرد .
اول از قريه تلا گذشتيم كه هزار و چهارصد خانوار است و همه لگزى است . نه ورس كه گذشتيم رود مخاخ است . يازده ورس كه گذشتيم قريهء چوپانكور است . بعد قريهء گلوك - يعنى گلزار - است كه چهار صد خانوار است و چاپارخانه را به نسبت ، « گلوك اسكيا »