صد حيف از آن سراى بهشتآيين * صد حيف از آن بناى همايونفر
پيوسته همچو خلد برين مشحون * از لعبتان خوب پرىپيكر
از لاله بودشان همه را بالين * از سبزه بودشان همه را بستر
در خاك و خون فتاده همه فرزند * در سوك و ناله مانده همه مادر
بود آن مناره در نظر عاقل * والاتر از منارهء اسكندر
در ظرف چار سال بنا كردند * آن هيكل عجيب به زور و زر
در مدت دو روز همى دادند * اجزاى او به باد چو خاكستر
رسمش اگر نمانده چه باك از او * كاسمش نگشته محو هم از دفتر
ز اسكندر و مناره سخن گويند * تا حشر بخردان سخنگستر
داند هر آنكه داشته عقل و هوش * هرگز قرين خور نبود اختر
تقدير كردگار چنين آمد * كاتش فكند خسم به خشك و تر
ورنه نبود در نظر دانا * پاريسيان شوند چنين مضطر
افسوس از منارهء ناپلئون * گرديد از جفاى فلك وارون
و له ايضا
بيسمارك 163 هوشيار پس از تسخير * در كار ملك كرد چنين تدبير
اسباب جنگ برد سوى برلين * كايشان نه درخورند به تيغ و تير
خالى شد آن ديار ز سعى او * از توپ و از طپانچه و از شمشير
زان پس فدا گرفت زر خالص * تا كردشان خلاص هم از زنجير
ده صد كرور نقد چو شد تحويل * خاموش گشت آتش دار و گير
اين پول را كسى نديده در خواب * اين خواب را نمود عجب تعبير
بگرفت و كَند و بُرد و ز پا افكند * در هيچ كار هيچ نشد تقصير
افسوس از منارهء ناپلئون * گرديد از جفاى فلك وارون
و له ايضا
زان پس كه جامها همه نوشيدند * و آن جامههاى نغز كه پوشيدند
از ضرع دولت آنچه توانستند * در يك شبانهروز چو دوشيدند
از سعى ملك وز هنر بيسمارك * در كار ملك خويش چو كوشيدند
پاريسيان چو فصل خزان بلبل * در باغ و راغ جمله خموشيدند
چون شاخ نو ز سردى باد دى * بر جاى خويش يكسره خروشيدند
پارسيان حُجى صفت از كينه * كندند آن منار و خروشيدند
افسوس از منارهء ناپلئون * گرديد از جفاى فلك وارون