آمد كه : « فردا بارها را ببنديد كه براى پس فردا انشاء الله معطلى نباشد . »
روز چهارشنبه چهاردهم شهر صفر :
موسيو ملك بگلروف لوآرساب آمد . قرار منازل را آورده بود . بعد گورناطور بادكوبه آمد . بعد از رفتن ايشان ميرزا فتحعلى آخوندوف آمد . عصرى به بازديد گينياز اندرى نقوف رئيس نجبا رفتم . در منزل بود . خيلى اظهار امتنان كرد كه : « سلام شما را به رئيس نجباى دو شهر كه در تفليس حاضر بودند رسانيدم . در ماه مى كه همه جمع خواهند شد خودم به همه خواهم رسانيد . »
گفتم : « وداع مرا نيز به همه برسانيد كه از ولايت آنها به خوشحالى رفتم . » از آنجا منزل آمدم . در ميان كوچه جناب پرنس بغرايتون مخرانسكى را ديدم ، احوالپرسى كردم ، فرمودند :
« من فردا به وداع شما خواهم آمد . »
عصرى به احوالپرسى جناب اربىليانى رفتم . خيلى اظهار مهربانى كرد كه : « من فرصت نكردم لباس رسمى بپوشم ، خواهيد بخشيد . »
گفتم : « اين دفعه شما كسالت داشتيد تشريف نياورديد من شما را ملاقات نكردم ، بر خودم نپسنديدم كه شما را نديده بروم . »
گفت : « نمىدانم به چه زبان اظهار اخلاص خود را خدمت شما بكنم كه اخلاص كيشان را هرگز فراموش نمىكنيد . » و از احوال مكه و جمعيت عرفات و قربانى منى جويا شدند ، تفصيل را گفتم ، گفتند : « فى الحقيقه اگر بندگى خدا بايد كرد همينطور است كه بايد آنجا كرد . » و خيلى تعجب كرد كه اين همه مخلوق در آن وادى غير ذى زرع چه مىخورند و يك صد و چهل و پنج هزار سفيدپوش معنى قيامت است . پيرمرد زندهدلى است . تابهحال او هم مثل پرنس مخرانسكى زن اختيار نكرده است . از آنجا با آخوندوف به منزل آمديم .
ميرزا اسد الله خان جنرال قونسول امروز بيان كرد كه : « قونسول پروس اشعار شما را كه در جنگ پروس و فرانسه گفتهايد شنيده است و بعضى را ترجمه به فرانسه كرده [ ولى ] خوب از عهده برنيامده . از من خواهش كرده است كه براى او ترجمه بكنم . اگرچه ترجمه لغتى به لغتى خوب نمىشود . خاصه ، شعر كه به ايجاز و اختصار بيان مطلب مىشود . » ميرزا اسد الله خان زبان فرانسه را خوب مىداند ، البته بهتر از كسان ديگر كه فارسى را خوب ندانند از عهده برمىآيد . معلوم شد كه قونسول بعضى از آن اشعار را در وقتى كه موكب همايون اعليحضرت شاهنشاهى روحنا فداه به فرنگستان تشريففرما شده بود از بعضى شاهزادگان عظام كه اين اشعار را مىدانستند شنيده است .
القصه در جنگ عظيم فى ما بين پروس و فرانسه كه اتفاق افتاد روزى در روزنامهء الستريتد لندننيوز منارهء ناپلئون اول را ديدم كه افتاده و شخص با تبر و فاس شكل آن سلطان گردون اساس را پارهپاره مىكند . از ملاحظهء او حالت من پريشان شد ، بىاختيار به زبان جارى گرديد :
افسوس از منارهء ناپلئون * گرديد از جفاى ملك وارون