فرمودند : « از آنجا شاهنشاه به استرآباد رفته ، حاكم آنجا را معزول كرده و حاكم سابق را احضار فرمودهاند و بهجاى او نصب فرمودهاند . »
عرض كردم : « حاكم سابق سليمان خان است . بسيار مرد زيرك قاعدهدانى است . قونسول دولت روس از او خيلى راضى بود . سرحد را خيلى منظم نگاهداشته بود . اگر آن باشد خيلى التفات در حق استرآبادى كردهاند . »
فرمودند : « خيال تشريففرمايى عاشورا را داشتند . از انقلاب دريا ديگر ميل نكردهاند كه تشريف ببرند . »
عرض كردم : « از اخبار ايران مدتى است بىخبرم . »
از احوال درياها و اسلامبول و مصر جويا شدند ، آنچه لازم بود عرض كردم ، فرمودند : « در غياب موكب شاهنشاه در تهران بوديد ، خوب از عهدهء خدمت برآمديد . فى الحقيقه كار بزرگى بود كه در غياب ايشان ولايت ايران آنطور امن باشد . »
عرض كردم : « از بركت وجود شاهنشاه بود كه ولايت منظم بود . اگر من خدمت كردهام وزير مختار دولت روس موسيو بيكر مىداند كه مىگفت از شما در خدمت شاهنشاه و امپراطور رضامندى خواهم كرد كه در غياب شاهنشاه خيلى خوب از عهدهء اين خدمت برآمديد . »
فرمودند : « از راه گنجه ميل داريد برويد يا نوخو ؟ »
عرض كردم : « امروز شنيدم راه نوخو زياد گل است . البته از هر راه بروم به عرض حضرت جانشين خواهد رسيد . » و عرض كردم : « اخلاق حسنه جانشين را از برادرهاى خود وقتى كه در ركاب مبارك شاهنشاه مراجعت كرده بودند شنيده بودم . وقت رفتن زيارت بيت الله الحرام در قرم تشريف داشتند . فيض ملاقات نصيب نشد . حالا كه خدمت سركار رسيدم دانستم كه برادرهاى من باز كم گفتهاند . »
خيلى اظهار امتنان كرد . و عرض كردم : « دريغ داشتم كه در اول ملاقات سرسلامتى به حضرت شما بدهم كه همشيرهء شما فوت شده است . سلامت وجود امپراطور اعظم همه غمها را رفع مىكند . »
فرمودند : « از اين مهربانى و غمخوارى شما ممنون هستم كه به ميل خاطر اين صحبت را داشتيد . »
عرض كردم : در عوض او ، به مولود جديد كه در اين روزها متولد شده تهنيت مىتوانم بدهم كه انشاء الله مبارك است . خيلى خنديدند و گفتند : « هفت اولاد دارم ، اين پسر چهارم است .
در قفقاز متولد شده است . ديگر اولاد نمىخواهم . »
عرض كردم : « انشاء الله چندين اولاد ديگر هم خدا عطا خواهد فرمود . انسان حكم درخت دارد و اولاد او حكم شاخه و برگ را دارد . هرقدر درخت شاخهاش و ميوهاش زيادتر باشد شكوه او و سايهء او زيادتر است . انسان هم هرقدر اولادش بيشتر باشد باعث شكوه او خواهد شد . »
فرمودند : « خوب نكته [ اى ] فلانى گفت . » و بعد برخاستند ، من خواستم مرخص شوم ،
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٢٨٧