است . » تصديق كرد كه چنين است و گفت : « تعريف اصفهان را شنيدهام . »
گفتم : « با اين همه عمارات خوب فرنگستان چنين مىدانم كه اگر آنجا بهنظر شما برسد خيلى جلوه كند . » به قدر يك ساعت نشسته خيلى صحبت داشتند و رفتند و خيلى اظهار خصوصيت كردند . گفتند : « چقدر از سركار شما ممنون شديم كه از اين راه آمديد و ما را به ملاقات خودتان شاد كرديد . » مترجم ايشان آخوندوف بود .
بعد از تشريف بردن ايشان ، خان باباخان پسر شاهزاده بهمن ميرزا آمد . پسر خودش منصور ميرزا را همراه آورده بود كه از دختر آخوندوف است . هفت سال دارد و پسر خوبى است . از زرنگى آخوندوف به او تأثير كرده است .
اشيكآقاسىباشى حضرت جانشين به بازديد ميرزا اسد الله خان آمده بود . بعد كاغذ اشيكآقاسىباشى براى جنرال قونسول آمد كه : « فردا بايد فلانى زحمت كشيده يك ساعت بعدازظهر به ديدن حضرت جانشين . گراندوك » تشريف بياورند . كالسكه مخصوص خود را در آن ساعت پى ايشان خواهند فرستاد . » بعد جنرال قونسول ميرزا اسد الله خان آمد جويا شد كه : « شما لباس نداريد و پيش سلطان به چطور مشرف شدهايد ؟ و سلطان چه لباس داشت ؟ »
گفتم : « من از التفات ولىنعمت خودم همه لباس رسمى و درجات نشان را دارم ، چون قصد زيارت بيت الله الحرام داشتم هيچ لباس رسمى همراه نياوردهام . اينگونه لباسها با سفر مكه منافات دارد و قصد انسان مشوب مىشود . در اين سفر بهطور مسافرت حركت كردهام .
هركه مهربانى كرده است و به قاعده رفتار كرده است ملاحظهء شأن خود را كرده است . خدمت سلطان هم با همين لباس سردارى سياه و شلوار سياه مشرف شدهام . سلطان هم هيچ لباس سلطنت نداشت ، به همينطور لباس ساده پوشيده بودند . »
بعد ميرزا اسد الله خان آمد ، گفت : « به اشيكآقاسىباشى تفصيل را گفتم ، پسنديد . »
بعد از رفتن آخوندوف با ميرزا اسد الله خان پياده قدرى در ميان شهر تفليس سياحت كرديم و يك ساعت از شب رفته به منزل آمديم .
امروز جناب كولوچين سناطور كه به پيشكارى كشورى كل قفقاز از جانب اعليحضرت امپراطور آمده ، وارد تفليس شد . مشاراليه عوض بارون نيكولاى آمده است . در اين مدت كه پرنس مخرانسكى كفيل امور بود موقتا دخيل بود و خودش هم به واسطهء پيرى چندان ميل به نوكرى ندارد و از هرجهت آسودگى دارد ، « و اذا انتهيت الى مداك فلا تجاوز » .
روز چهارشنبه يازدهم شهر صفر المظفر :
صبحى ، باز گورناطور بادكوبه به ديدن آمد و گفت : « هروقت فرصت داشته باشم به خدمت شما بيايم ، غنيمت مىدانم . خواهش دارم در بادكوبه در منزل من كه خالى است منزل كنيد . »
گفتم : « خانهء شما را از خود مىدانم . در حقيقت در خانهء خود منزل خواهم كرد . » و معلوم كرده بود انشاء الله تعالى واپورى كه با ورود ما به آنجا مناسب باشد در پانزدهم مرت ماه