استاسيون قووى رىله تا پوتى يك صد و هيجده ورس است . در ميان استاسيون قووىرىله و استاسيون بلهگر مكان ديگرى است كه آنجا نيز دو دقيقه مكث مىكند ، آنجا را « سروله » مىگويند . در دامنه كوه است . به آنجا قدرى مانده از رودخانه سروله گذشتيم كه پل آهنى دارد . چون اينجا تنگ است پل آهنى او چندان امتداد ندارد . اين رودخانه هم به رود « قووىرىله » داخل مىشود . منبع اين رودخانه از جبال شمالى است كه اتصال به كوهستان كوتايس دارد .
هشت ساعت و نيم از دستهء ساعت گذشته كه پنج ساعت و نيم از حركت كالسكه بخار گذشته به تونل اول رسيديم كه از پل آهنى گذشته به تونل اول داخل شديم . به قدر بيست و هشت عدد شمردم كه از تونل درآمديم . يك ساعت بعد از آن به تونل ثانى رسيديم كه او درازتر است .
به قدر چهل و چهار عدد شمردم كه از آن تونل درآمديم . دو سه جا هم از پل آهنى گذشتيم كه به رودخانهء بىجىتوبن بسته شده كه در ميان دره يمين و يسار مىگردد . از استاسيون بىجى توبن تا پوتى يك صد و پنجاه و هشت ورس است . از بىجىتوبن كه قدرى گذشتى تونل سوم است كه از آن دو تونل درازتر است . پنجاه و چهار عدد شمردم تا از تونل درآمديم .
در اينجا باز مباشران بر واگونها دو ماشين بست كه براى سربالايى قوت داشته باشد .
ولى تفاوتى كه داشت ، در واگونهاى ديگر ماشين بود كه به زور ماشين ، اين واگونها كشيده مىشد ولى از اينجا ، بهجهت خرابى جلو راه كه از بهمن و برف خراب شده و تعمير مىكردند آن دو ماشين را بر پشت سر بست كه به زور ، واگونها را مىراند . اين بسيار حركت مىداد كه واگونها صداى زياد مىكردند و بر وجود انسان هم صدمه مىخورد . چون راه نبود كه ماشين پيش بيفتد ناچار از عقب بهخلاف عادت مىراند و عدد واگون را هم كم كرده است .
القصه ، از « قووىرىله » به بعد همهجا برف بود . هرچه به طرف تفليس نزديكتر مىشديم زيادتر بود . بعضى جا برف را عملهها شكافته كه واگونها از ميان خندق برفى مىگذشت ، از پنجرهء واگونها بالاتر بود كه چند مرتبه من دست دراز كردم يك مشت برف برداشتم .
امسال بهجهت سختى زمستان خرابى به راهآهن زياد رسيده است . مىگفتند ، به قدر سه ذرع برف آمده و از كوه ، سنگها غلطيده راه را معيوب كرده است . يك كرور منات تعمير كردهاند و يك ماه ، راه مسدود بود . اكنون هم كه در اواسط حوت است در بعضى جاها برف طبيعى به قدر يك ذرع باقى است . قريب به غروب نزديك به گردنهء دو ورس به قراولخانهء پوتى مانده راه از شدت برف خراب شده بود كه در ميان خندق برفى واگونها را نگاهداشته به قدر يك نفر آدم بود كه مىشد راه رفت . پياده شد ، به قدر پانصد قدم بل زيادتر اسبابها را حمالها برداشته تا به واگون ديگر رسيديم . كوه از شدت سرما و كثرت برف كنده شده به راه ريخته بود . در آنجايى كه عملهها كار مىكردند يك نفر مهندس ايستاده بود . گويا قالب مثالى موسيو ريشار بود ، يك سيب است كه تنصيف شده . از او جويا شدم ، گفت : « چهار روز است كار
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٢٨١