تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
واپور بزرگ‌تر است و بهتر است . » ريون را به واپور متصل كرده اسباب‌ها را حمل‌ونقل كردند . در اين اثنا سيس‌تريت‌سه مثل برق خاطف روانه شد و باز اهل حاج و همراهان به ريون حمله آوردند و چنان تصور داشتند كه اگر ما برويم و آن‌ها بمانند وهنى در كار آن‌ها خواهد شد . ناچار قونسول به پوتى تلغراف زد كه واپور ديگر برسد . كاپيتان كشتى هم گفت : « حالا دير شده است ، اگر برويم شب به پوتى مىرسيم ، در لنگرگاه پوتى آب اين‌قدر نيست كه كشتى بايستد و شب رفتن احتياط دارد . » لهذا امروز را كه مىبايست به پوتى برويم در باطوم در ميان واپور ريون مانديم . ديشب همه چيز به خيال مىآمد ، اين يكى در ميان نبود كه فردا طورى بشود كه در باطوم توقف بكنيم ، « صدق رسول صلى الله عليه و آله و سلم العبد يدبرو الله يقدر » .
اگر محول حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى تقدير بر خلاف رضاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبود * يكى چنانچه در آيينه تصور ماست
قونسول روس از خجالت از واپور وسته بيرون نيامد كه : « من جواب جنرال ايقناتيف را چه بدهم ؟ » عصرى واپور قولوب‌چيك كه به معنى كبوتر است آمد . از آن كشتى به اين كشتى آمديم . كپيتان واپور دسته گفت : « اين واپور كوچك بهتر است . » امروز سيصد نفر صالدات آورده كه بايد به اوديسه و قرم بروند . در اين حيص و بيص قجر آقاى احمق بروز داد كه صبحى كه اسباب‌ها را به قايق گذاشته بوديم تا به آن كشتى اول ببرند ، دو نفر قايقچى كه اسباب‌ها را برده‌اند ، بسته مشمع‌هاى سفره ، عصا و نقشه‌هاى درياها كه در ميان او بود مفقود شده است . از صبح تابه‌حال هرچه به قايقچى مىگويم ، به ترك جواب مىگويد : « يكى از آن قايقچىها را نزد حمدى پاشا به باطوم فرستادم و يكى را نگاه داشتيم . » در اين اثنا خود حمدى پاشا به مشايعت به واپور آمده بود . هردو را به حبس فرستاد . سياههء اسباب را خواستم ، معلوم شد از نقشه درياها آن‌چه كوچك بوده در يخدان بوده و آن‌چه بزرگ بوده در ميان مشمع بوده است كه دزديده‌اند . حمدى پاشا گفت : « لازمهء اهتمام را خواهم كرد و به تفليس خبر خواهم داد . » گفتم : « اگر پيدا نشد من ناچار به وزير مختار اسلامبول اعلام خواهم كرد . چون به شما محبت دارم قبل از آن‌كه خبر شما برسد اظهار نخواهم داشت . شما هم مثل سعيد پاشا نباشيد كه اعتقادش اين باشد كه به خرسيس چاره نمىتوان كرد . » به مشاراليه خيلى از بىنظمى ضرب زدم . به شهاب بيك مين‌باشى گفتم : « مادام كه سياست در مملكت شما نباشد محال است كه سفله و اشرار آرام بگيرند . در عثمانى سياست را برداشته‌اند و مردم بيچاره را به مهلكه انداخته‌اند . » پرسيد : « مگر حالا در ايران اين رسم باقى است كه دست دزد را مىبرند ؟ »