تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
به تماشاى سنت‌پال و تمناى مجلس بال رفته است . اين كار را بهانه كرده مقصود ديدن اروپا و خوردن سالاد و سوپ بود . من كه در جوانى آلوده نبودم ، حالا در پيرى چرا آسوده نباشم . به قول عوام ؛ « دروازهء شهر را توان بست ، نتوان دهن مخالفان بست . » پس بهتر آن است اگر حياتى باشد به تهران بروم و تابستان را در شميران در را به رو ببنديم و صفحهء كتاب را بگشاييم . ديدن كتاب و صاف 146 ، به از شنيدن حرف‌هاى ناصاف است . ماهى يك‌بار به هلال ماه و جمال شاه ديده را روشن كنيم . در آن يك ، از دعاى صحيفه « ايها الخلق المطيع » خوانيم و در اين يك ، در فناى شريفه « ايها الخلق المطاع » دانيم تا در ميانه ، خواستهء كردگار چيست . جناب ناظم الملك ميرزا ملك خان هم آن دفعه خدمت شما همين را نوشته و مرا دعوت اروپا كرده ، « هيهات يضرب فى حديد بارد » اخوان عظام در ركاب هميون رفتند ، چه گلى چيدند كه من گلاب او را بگيرم ؟ « صفر اليدين و حافى الرجلين » به فرنگستان رفتن هم معنى ندارد بلكه خدا خواست از جانب دولت قاهره مأموريتى و خدمتى باشد و ما هم بتوانيم در وقت تحصيل سوغاتى بكنيم كه به ملت و دولت ما از آن توشه ، فايده‌اى و از آن خوشه ، عايده‌اى برسد الا ، « اى بس آرزو كه خاك شده » . شب از نيمه گذشته و قلم از غلبه خواب از دستم افتاد . هيچ نمىدانم چه مهملات بافته‌ام و چه معضلات يافته‌ام ، « ذرهم و ما يقولون » .
« شرح اين حجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر »
در درياى سياه با حالت تباه ، در غراب و سته خراب و خسته زيادتر از اين نمىتوان نوشت . شب چهارشنبه چهارم صفر اللهم اختمه بالظفر سنهء يك هزار و دويست و نود و سه هجرى ، موافق شب اول مارچ ماه انگليسى سنهء يك هزار و هشتصد و هفتاد و شش . و انا العبد العاصى فرهاد بن وليعهد طاب ثراه . »

روز پنجشنبه پنجم شهر صفر المظفر :

شب گذشته در حوالى صبح باران آمد . در طلوع آفتاب واپور در لنگرگاه باطوم ايستاد ، باطوم بندر كوچكى است . لنگرگاه خوبى دارد . در طرف يسار او رودخانهء چوروق است ، تا باطوم پنج ميل است كه ميان ارضروم و باطوم است . در يمين او رودخانهء چولوك است كه حد و سد دولت عثمانى و روسيه است . ده ميل است . اين رودخانه ميانه پوتى و باطوم است . از پوتى واپور كوچك سيس‌تريت‌سه را كه به معنى همشيره است براى ما آورده بودند . در اين اثنا حمدى پاشا متصرف باطوم با قاضى محمود ، نديم افندى با مفتى حسن ، رفعت افندى و هايرى افندى مدير تحريرات ، شهاب بيك كوماندان عسكر ، محمد افندى مين‌باشى طاپور از طليعه ششم ، حاجى حسين افندى مين‌باشى ضبطيه ، حليم افندى و كامل بيك محاسبه‌چى ، ناظر نفوس ابراهيم بيك و قونسول روس به واپور آمدند . در كنار اسكله هم يك طاپور نظام ايستاده موزيكان مىزدند و اهل كشتى بىاختيار به واپور كوچك سيس‌تريت‌سه ريخته اعتنا به قونسول نكردند . قونسول هم فراموش كرد كه از اول ، قراول آن‌جا بگذارد . بسيار خجالت كشيد ، به عذرخواهى آمد كه : « واپور ديگر [ ى ] هست مسمى به ريون . به آن‌جا اخترمه بشويد . اين