ايقناتيف را ديدم كه سواره برمىگشت . گفتند : « مخصوصا به ديدن شما آمده بودم كه وداع بكنم ، شما نبوديد ، مىخواستم برگردم ولى حالا بازمىآيم . »
گفتم : « پريروز هم تشريف آورده بوديد مايهء خجالت من شد . امروز هم اگر شما را ملاقات نمىكردم مايهء افسوس من بود كه هرگز فراموش نمىكردم . » با ما مرافقت كرده به همراه كالسكه تشريف آورده در سفارت به قدر نيم ساعت نشسته خيلى صحبت داشتند . گفتند : « به كپيتان واپور گفتهام كه اين شاهزاده مؤمن است . در وقت نماز كسى در سالن نباشد . اگر فلانى از تو راضى نباشد مقصر خواهى شد . » و گفتند ، « امروز صبحى به ديدن صدراعظم رفته بودم ، از شما خيلى تعريف مىكرد . مىگفت « كاش شاهزادگان ما هم مثل فلانى مىشدند كه ديشب همهء اعيان دولت از صحبت فلانى و از معرفت و علم او تعريف مىكردند و تعجب داشتند كه در ايران همچنين اشخاص پيدا مىشوند »
با سفير كبير دولت روس صحبتهاى متفرقه در ميان آمد و وقت برخاستن گفتند :
« مخصوصا زحمت نباشد ، عرض ارادت مرا به خاكپاى شاه برسانيد كه در كارهاى دولت ايران هرگز كوتاهى ندارم و مثل دولت خودم مراقبت دارم . »
گفتم : « عرض ارادت شما را انشاء الله ، حياتى باشد خواهم رسانيد . وزير مختار هم هميشه از شما رضامندى داشتهاند و مراتب مهربانى شما را به خاكپاى مبارك نوشتهاند . »
سه ساعت و نيم به غروب مانده وداع كرده رفتند . انصافا مرد زيرك باهوشى است . از كارهاى دولت عثمانى چنان خبر دارد كه اعيان دولت خودشان آنطور خبر ندارند . صبحى پاشا هم آدم فرستاده بود كه يك ساعت وقت ندارم و دريغ دارم كه خدمت شما نرسيدم . گفتم :
« سامى پاشا كه والد شما است او را ملاقات كردم ، مثل آن است كه شما را ديده باشم . راضى نمىشوم از كارهاى خود غفلت بكنيد . »
سه ساعت به غروب مانده هاىوهوى يانقون بلند شد كه در نزديكى « شمندفر » خانه [ اى ] آتش گرفت و مبلغى خطير ضرر مالى آورد . عصرى ، به سلامتى والدهء احتشام الدوله و عملجات به واپور رفتند . وزير مختار گفت : « واپور ساعت يازده شب خواهد رفت . شما شام خورده برويد . »
بعد از شام ، سه ساعت و نيم از شب گذشته به واپور آمديم . هرقدر اصرار كردم كه وزير مختار در آن شب ديجور تا واپور نيايد كه اياب و ذهاب با قايق زحمت دارد ، قبول نكردند . در واپور هم به قدر نيم ساعت نشسته مراجعت كردند . چون در اين روزنامه هرجا كه اسمى از سلاطين عثمانى ذكر شد [ ه ] مختصرى بيان كردهام ، حال چنان مناسب آمد كه احوال اعليحضرت سلطان در اينجا مسطور شود .
اعليحضرت سلطان عبد العزيز خان پسر دوم سلطان محمود خان ثانى است [ كه ] در شب پانزدهم شعبان المعظم سنهء يك هزار و دويست و چهل و پنج هجرى متولد شدهاند . بعد از وفات برادرش سلطان عبد المجيد خان به تاريخ هفدهم ذى الحجة الحرام سنهء يك هزار و
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٢٧٠