سفير كبير انگليس . چهار ، وزير مختار يونان . پنج ، وزير مقيم هولاند . شش ، پسر سفير كبير انگليس .
در طرف يسار جناب وزير مختار ؛ يك ، خانم وزير مختار سويدن و ناروى . دو ، جناب سفير كبير نمسه . سه ، وزير مختار بلجيك . چهار ، وزير مختار آمريكا . پنج ، مستشار سفارت نمسه . شش ، ميرزا محبعلى ناظم سفارت . هفت ، ميرزا رضا باش ترجمان .
بعد از شام خانم سفير كبير انگليس به وزيرمختار گفته بود كه : « اگر فلانى اذن مىدهد ميل دارم كه خدمت شاهزاده خانم رسيده ايشان را ملاقات كنم . »
گفتم : « ميل كردهاند كه ملاقات كنند اختيار دارند ولى ايشان نه زبان تركى مىدانند و نه فرانسه . پس ترجمانى لازم دارد كه به ايشان بد نگذرد . »
به حرم رفته همشيره حكيم بكمز كه تركى مىدانست با عيال وزير مختار ترجمان شده طورى به خوبى مجلس را منقضى كردند كه مادامها پس از ساعتى راضى و خوشنود مراجعت كردند . در ساعت پنج از شب رفته سفرا و وزراء رفتند . جناب محمود پاشاى صدراعظم بعد از شام تشريف بردند و به شبنشينى نيامدند . مجلس خيلى خوش گذشت . از همه جهت وزير مختار مجلس را خوب زينت داده بود .
روز چهارشنبه بيست و هفتم محرم :
صبح زود پياده تا جامع سلطان محمد فاتح رفتم كه از سفارتخانه تا آنجا يك ساعت راه است . مسجد خوبى است . در اطراف او فضاى وسيع است كه مردم چيز مىفروشند . مدرسه هم دارد . اين اول مسجد است كه در اسلام ، در اسلامبول ساخته شده . در جمادى الآخر سنهء هشتصد و شصت و هفت ، ده سال بعد از فتح اسلامبول شروع كردهاند و در رجب سنهء هشتصد و هفتاد و پنج به اتمام رسيده است . عجب است كه در صحن مسجد بيست ستون است . شش ستون كه طرف مسجد است خيلى ستونهاى بزرگ كلفت است و آن ستونهاى ديگر خيلى كوچك است كه با يكديگر مناسبت ندارد . گنبد مسجد هم از مساجد ديگر اسلامبول كوچكتر و پستتر است . جوقهجوقه در مسجد معلمها نشسته درس مىداند . نحو ، منطق و فقه مىخواندند . تخمينا پانصد نفر بودند كه درس مىخواندند .
از آنجا به مسجد والدهء سلطان رفتم . بسيار مسجد كوچك مقبول قشنگى است . در ميان گنبد پنج چلچراغ است كه چهار چلچراغ در چهارگوشه از برنج است كه با روغن زيتون مىسوزانند . يك چلچراغ بزرگ بطور خيلى خوب در وسط است كه والدهء اعليحضرت سلطان عبد العزيز خان به تاريخ سنهء هزار و دويست و هشتاد و هشت به انجام رسانيده است . مدرسه هم در جنب او ساخته است . از زينت و پردهء گلابتون و فرش و چراغ و غيره امتياز داشت . ملاباشى گفت معلوم است صاحب اين مسجد زنده و صاحب مساجد ديگر مرحوم شده است .
در مراجعت در ميدان جامع سلطان بايزيد خسته شديم ، كالسكه كرايه كرده به منزل آمدم .
امروز ميرزا يعقوب خان پدر جناب ناظم الملك ميرزا ملكم خان وزير مختار مأمور انگليس شرحى به جناب وزير مختار نوشته بود كه راجع به من و دولت ايران بود . وزير مختار به من داد ،