بار هم آمده بودم . خيلى اظهار ارادت و خلوص كرد . بعد از رفتن مشاراليها ، حالت پاشا كه كحياى نوابهء عليه والدهء سلطان است به ديدن آمد . بسيار آدم خوشحالت است . طبع شعر و سواد عربى هم دارد . مىگفت : « از آمدن شما خبر نداشتم . ديروز در جريده خواندم . خواستم بيايم وقت گذشته بود . امروز باوجود اينكه كار داشتم رسيدم خدمت سركار را مقدم داشتم . » ايشان تشريف داشتند كه جناب رضا پاشاى سرعسگر آمدند .
چقدر پيرمرد زندهدل خوشرويى است . قهود خوردند . گفت : « آمدن شما را ديشب شنيدهام . تقصير وزير مختار است كه مرا از آن شما خبر نكرده است . »
گفتم : « حالا كه دير آمدهايد مىخواهيد تقصير را به گردن وزير مختار بيندازيد ؟ »
گفت : « من سرعسكر هستم بايد همهجا جاسوس مخفى داشته باشم . اگر در اينجا داشتيم ، البته جاسوسها به من خبر مىدادند ، مطلع مىشدم . اين نيامدن دليل بىخبرى است . »
گفتم : « جاسوس را در جاى ناامن مىگذارند . اين سفارت نسبت به شما و نسبت به دولت عثمانى امن است . جاسوس لازم ندارد . »
گفت : « همينطور است كه مىفرماييد . وزير مختار امين است . »
گفتم : « معلوم است پيش شما جريده نمىآورند . »
گفت : « مىآورند ، كجا فرصت دارم كه بخوانم . من از وزير مختار گله دارم كه چرا خبر نكرده است . » و بعد به اصرار گفت : « ما به زيارت مكه مشرف نمىشويم ، آنهايى كه مثل شما همت مىكنند به زيارت مىروند براى ما جاى زيارت است . بايد دست شما را ببوسم كه به حجر الاسود خورده است . »
هرقدر ابا كردم قبول نكرد . به زور دست مرا بوسيد . من هم روى او را بوسيدم . به شوخى گفتم : « هركه از مكه مىآيد پارهاى از اشياء مكه مىآورد و علامت حج دستمال سفيد به سر مىبندد . نمىدانم شهزاده افندى چه آورده است ؟ »
گفتم : « به مكه مشرف شدن مثل يكى از اعمال واجبهء دين است . تفاوتى كه دارد ، بعضى واجبات در روز و سال بايد ادا بشود و زيارت مكه بايد در مدت عمر يك بار به عمل بيايد . آب زمزم ، خاك حرم ، ستر بيت روغن زيت كه به جاى بلسان مىفروشند كار عوام است . »
خيلى خنديد و گفت : « خوب فرمايش مىفرماييد . هيچ تغير در حالت شما نديدم . »
ايشان تشريف داشتند كه جناب جودت پاشا وزير عدليه تشريف آوردند . ايشان از سلك علما بودند كه داخل طبقهء نوكر شدهاند . مرد باسواد به اعلم هستند . تاريخ دولت عثمانى را به تركى نوشته است . بعد از قهوه و سيگار سرعسگر گفت : « قايق شما را در كنار دريا ديدم گويا به تماشاى واپور مسعوديه مىرويد ، وقت مىگذرد . »
گفتم : « صحبت شما از ديدن واپور بهتر است . »
اظهار تشكر كرد . بعد از صرف چاى همگى تشريف بردند .
چهار ساعت به غروب مانده بود كه با وزير مختار در قايق نشسته ، اول به تماشاى عمارت
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٢٤٨