تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
اختيار داشتند در يك روز تمام به قتل رسانيد . آتش زد و خانه‌هاى آن‌ها را سوزانيد كه به‌كلى ناچيز و نابود شدند . تاريخ اين واقعهء كبرى را « غزاى اكبر » دانسته كه سنهء هزار و دويست و چهل و يك هجرى است . مؤسس نظام هم در دولت عثمانى ايشان هستند كه بعد از قتل « ينگىچرى » بنا گذاشت . باوجود ايشان ممكن نبود كه اين خيال صورت وقوع پذيرد . در نزديكى تربت سلطان محمود ، منارهء چنبرلىتاش است كه قاعدهء بلندى از سنگ‌هاى كوچك ساخته‌اند . بالاى او مناره‌اى مدور بزرگ از سنگ سماق است كه از سنگ‌هاى قطعه‌قطعه است و قدرى هم شكسته است كه او را به طوق‌هاى آهن محكم كرده‌اند . از آن‌جهت او را چنبرلىتاش گفته‌اند . در قديم در وسط ميدانى بوده است ، حالا همه اطراف او خانه است . - مىگويند قديم شكل مزروا كه رب النوع هوش ، ادراك و ذكاوت بوده است و از مغز « جپيتر » كه مشترى باشد خلق شده است در بالاى او بوده است كه خراب شده . - اگر بعد از فتح اسلامبول خراب مىكردند در تاريخ هشت بهشت البته ذكر مىنمود . معلوم است كه قبل از فتح اسلام خراب كرده‌اند يا از زلزله خراب شده است .

روز شنبه بيست و سيم محرم :

امروز تحويل شمس به حوت است . صبحى كمپانى نمسه را خواستم و شكايت كپيتان دوم كشتى « اترُآى » را كردم كه : « هيچ لايق شما نيست كه چنين كپيتان داشته باشيد كه باعث رنجيدن مردم از شما است و شما از حركات او خبر نداريد . » خيلى اظهار خجالت كرد و گفت : « آن‌چه لازمهء تأديب است به او خواهم كرد . اين شرمسارى براى ما بس است كه در خدمت سركار چنين رفتار كرده است . » پنج ساعت به غروب مانده جناب جلالت مآب محمود پاشا صدراعظم دولت عثمانى به ديدن آمده بودند . عاكف پاشا هم در سفارت به ديدن آمده بود . در خدمت بودهء ايشان آمد ، به قدر نيم ساعت نشسته تشريف بردند . به جناب صدراعظم گفتم : « بعضى معايب و محاسن در كار حرمين شريفين ديده‌ام و همه را نوشته‌ام . به خدمت جنابعالى مىفرستم كه به حضور اعليحضرت سلطان بفرستيد . حتى وزير مختار نمىداند و جويا شدند . » و گفتم : « اين حق سفارت نيست كه شما دانسته باشيد . » گفتند : « البته اطاعت مىكنم . » بعد در چهار ساعتى جناب سفير كبير دولت بهيه روس « ايقناتيف » به ديدن آمد . فى الحقيقه مصداق اين شعر است :
فرستاده بايد فرستاده‌اى * درون پر ز نقش و برون ساده‌اى
خيلى مرد زرنگ ، مهربان و باهوشى است . از احرام مكه جويا شدند . من گفتم يازده روز به آن تفصيل احرام داشتيم . به شوخى گفتند : « خيلى زحمت دارد . من مسلمان نمىشوم . » گفتم : « شما آن دفعه گفتيد ، من شراب نمىخورم و گوشت خوك نمىخورم ، مسلمان هستم . گفتم ، معنى مسلمانى داريد . اگر حالا مسلمان بشويد من اين يك زحمت را از گردن
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 246 | غلام رضا طباطبايى مجد / فرهاد ميرزا