تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
آن‌چه از ديگ تركيده ، به طول كشتى صدمه زده در عرض كشتى به تخته‌هاى كشتى نخورده كه بتركد و بشكند و سوراخ بشود . فى الحقيقه به واپور چشم زدند . اهل كشتى همه از حركت كشتى حيرت داشتند . از دور كشتى آستريه را به فاصلهء صد ذرع يا زيادتر ديدم به خط جلى در پهلوى كشتى نوشته‌اند ، دانستم كه واپور آنطولىرسل است كه به آن واپور از اسلامبول به اسكندريه رفته بوديم تا مشاراليه هم پرده شير و خورشيد را در بالاى دكل ديد دانست . فورا سوار قايق شده آمد . به او گفته بودند كه وزير مختارى در واپور است . در قايق ديده بود كه بيدق در بالاى دكل است . گفته بود بايد فلانى در اين كشتى باشد براى وزراى مختار و جنرال قونسول‌ها و سردارها بيدق را در پهلوى كشتى در طرف پشت سر مىكشند به تعجيل آمد ، چقدر شكرگذارى مىكرد و مىگفت : « اگر ده سال قبل بود كه ديگ مىتركيد ، تمام كشتى و آن‌چه در كشتى است فنا مىشد . حالا ديگ را تخته‌تخته با پيچ ساخته‌اند كه اگر بتركد تمام ديگ صدمه نمىخورد . » اين واقعه براى من بالاتر از واقعهء شب انجمنه 132 بود كه از ده هزار گلوله خداوند مرا نجات داد . معلوم شد كه خداوند مهربان به عجز و مسكنت اين بنده ذليل ترحم كرده است . اگر قبل از لنگرگاه اين امر واقع شده بود يك نفر به سلامت در نمىرفتيم . فى الحقيقه از غرايب امور بود كه اتفاق افتاد . اگر خدا نكرده در آن طوفان ما بين قبرس و رودس اين امر واقع مىشد اين مشت خاك ضعيف با آتش واپور و باد طوفان و آب خيزان چه مىكرديم ، « ما شاء الله كان و ما لم يشاء لم يكن » آنطولى رسل مىگفت : « يقين خدا با شما التفات دارد اگر آن صدمهء تركيدن ديگ در ميان دريا واقع شده بود خيلى خطر داشت . » شكر الهى را به‌جا آوردم :
گر سر هر موى من گردد زبان * شكرهاى تو نيارد در بيان
اين حادثه الحمد الله كه ، در لنگرگاه واقع شده است و كشتى عيب نكرده است . فورا به ازمير ، حاجى عباس آقا را فرستاده به جناب وزير مختار تلغراف كرده به اسلامبول اعلام كرديم . بعد كپيتان كشتى آمد ، گفت : « واپور من چهار پنج روز كار دارد ، واپور ديگر از كمپانى نمسه امروز به اسلامبول مىرود اگر ميل داريد اخترمه بكنيد . اما واپور كوچكى است . » گفتم : « خدايى كه ما را به سلامت تا لنگرگاه ازمير رساند و در لنگرگاه ديگ تنوره تركيد قدرت دارد كه ما را از قايق به اسلامبول برساند تا به واپور كوچك چه رسد . » در اين بين به محمد آقاى قونسول گفته بودند كه چنين واپورى آمده و علم شير و خورشيد دارد ، او به گمان آن‌كه من از راه شام مراجعت مىكنم شايد كسى ديگر از اعيان ايران است سوار شده ، به كشتى آمد . در قايق از آمدن باد از حالت كشتى مطلع شد ، گفت : « هركه در ازمير شنيده است ، تعجب كرده است . » بعد خورشيد پاشا والى ازمير و آيدين شنيده بود با لباس رسمى با نشان دولت ايران به واپور با صاحب‌منصب‌ها آمد . خيلى آدم مبادى آداب است و مرد باكمالى است . به قدر يك ساعت نشسته رفت . انسانيت و قاعده‌دانى آن‌قدر تفاوت دارد كه در بيروت حمدى پاشا باوجود آن‌كه