يك ساعت و نيم به غروب مانده حكيمباشى گرانتين و معاون ناظر گرانتين شنيده بودند كه در كشتى هستم . به ديدن آمدند . خيلى با آنها ضرب زدم كه : « تمام مردم را از كشتى صحيح بيرون مىبرند و مريض مىآورند . امروز تا سه ساعت به غروب مانده من تماشا مىكردم كه هزار نفر زن و مرد حجاج بيت الله الحرام در آفتاب گرسنه و تشنه مانده بودند . سه قايق بود [ كه ] از عهدهء اين جمع برنمىآمد . يقين از اين اذيتها كه به مسلمانان مىكنند نه سلطان خبر دارد و نه خديو مصر . من پاشا و فريق نيستم كه احتياط بكنم . آنچه ديدهام و دانستهام به اعليحضرت سلطان خواهم نوشت و خواهم گفت . كپيتان اول و ثانى كه حاضرند شاهد باشند . »
اسم حكيمباشى را پرسيدم ، بروز نداد و گفت : « من حكيم هستم ، به اين كارها دخلى ندارم . »
گفتم : « حكيمباشى نمىتواند بگويد كه سى چهل قايق بياورند كه مردم در آفتاب معطل نشده ، ناخوش نشوند ؟ و باز بعد از انقضاى ايام حاج ، قايقها را به سويس ببرند ؟ »
و گفتم : « امسال صد و چهل و پنج هزار در عرفات آدم بود ، چهل نفر مرده است . اگر خدا نكرده و با مىشد شما بر سر مردم چه بلا مىآورديد ؟ »
حكيمباشى و معاون ، زود برخواسته رفتند . هيچ راضى به ملاقات شاهزاده افندى نبودند كه اين كلمات ناصواب را بشنوند . چند شعرى از تفصيل گرانتين گفته شد خدا و رسول ، هزار امر و نهى كردند العياذ بالله كسى اطاعت نمىكند .
براى اهل گرانتين خواستم قابلمهء نهار بفرستم ، طورى تحاشى كردند كه آن حالت محل حيرت بود كه العياذ بالله كسى كفرى گفته ، يا در دين رسول صلى الله عليه و آله و سلم كسى بدعتى گذاشته است يا ليت كه در مذهب و دين خود مسلمانان آنطور محكم مىشدند و به قدر گرانتين كثيف حفظ دين حنيف مىنمودند [ كه ] به چاه افراسياب ، منيژه براى بيژن كباب مىبرد . در گرانتين ناحساب براى ما ممكن نشد قابلمهء نهار براى عملجات بفرستيم .
در آن واپورى كه بعد از ما به حدود گرانتين داخل شده بود گفتند : « آنجا روضهخوان ، حاجى قاسم خوئى است . »
گفتم ، كرجى ببرند او را بياورند كه در اين ايام عاشورا فيضى برده باشيم . اهل كشتى تحاشى كردند كه اهل واپور ما را به گرانتين بردهاند ، ما پاك هستيم و آنها ناپاك . اگر چنين كار بشود يك روز بايد زيادتر اينجا مكث بكنيم . از اين ثواب گذشتم كه بهانه به دست خطرات نيفتد . به يك روز به گرانتين رفتن معنى پاك و ناپاك معلوم نشد . اشعار وجيهه از اين قرار است :
واپور ز جده شد روانه * بر ساحل وجه در كرانه
آدينه و اول محرم * واپور به وجه شد مسلم
آنجا باشد حكيم حاذق * كز اوست قضاى دهر مازق