تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
كردند كه از گرانتين خلاص شده بودند . شش ساعت به غروب مانده روانه شدند . خواندم :
خبر ما برسانيد به مرغان چمن * كه هم‌آواز شما در قفسى افتاده است
و واپور ديگر از جده وارد شد . امروز براى گرانتين مأمورين وجه خيلى هرزگى كردند . هر ساعتى عربى مىآمد و از ميان قايق فرياد مىكرد : « اگر حجاج به گرانتين نيايند بيست و يك روز ديگر در اين‌جا خواهند ماند يا در سويس نگاه خواهند داشت . » كپيتان اول ناخوش است ، هيچ زبان تركى و عربى نمىداند . كپيتان ثانى را به ساحل فرستادم ، خبر آورد كه بايد همگى به گرانتين ، به خشكى برويد . گفتم : « خودم و حرم محال است كه از كشتى بيرون بيايم . چند نفرى براى خدمت باشند ، براى حفظ اصول باقى بروند ، مضايقه ندارم . » كپيتان ثانى به اكراه تمكين كرد . اگر در مكه مىدانستم اين اوضاع است ملاقات اغربهء اعراب بهتر از اين اجوبهء اصحاب غراب بود . كسى نمىداند كه اين گرانتين به حكم اعليحضرت سلطان است يا [ به حكم ] حضرت خديو مصر است يا كوسيون فرنگستان است . بىجهت اذيت بندگان خدا از چه جهت است . اگر در عرفات و منى ناخوش طاعون و و با بود اين بندگان ضعيف در مقابل تقدير خداوند لطيف چه تدبير مىكردند . به شكرانهء آن‌كه نذرها كنند ، صدقه‌ها دهند ، قربانىها كنند و جشن‌ها بگيرند كه الحمد الله از يك صد و چهل و پنج هزار نفر حاج ، پنجاه نفر تلف نشده است و حاج به سلامتى برگشته است ، عوض او بندگان خدا را در صحراى بىآب و علف نگاه مىدارند و به قيمت گزاف چيز مىفروشند و پول مىگيرند . اگر احيانا از آن جمع كسى به ناخوشى ذات الجنب بميرد باز عدد ايام گرانتين تجديد مىشود . در اين چند روز ملك الموت بايد از شغل خود معزول باشد تا اين بندگان خدا به سلامت به واپور مراجعت كنند . اگر خدا نكرده در مكه معظمه و مدينهء منوره ناخوشى مىشد ، هركه اسم مكه بر زبان مىآورد مىبايست رئيس گرانتين گفتگوى او را شستشو بدهد ، تا بر زبان چه رسد . القصه ، كپيتان ثانى با رئيس گرانتين مواضعه داشته ، ثانيا آمد كه رئيس گرانتين مىگويد : « بايد فلانى هم با حرم به گرانتين بيايد . » به كپيتان ثانى گفتم : « اگر در گرانتين صد روز هم كشتى بماند پا بيرون نخواهم گذاشت و جرأت هم نداريد كه به‌طور بىاحترامى حركت كنيد . صريح خودت بدان و به رئيس گرانتين هم اعلام كن . » قدرى سر جنبانيد ، به قول فرزدق 124 شاعر ، « يقلب راسا لم يكن رأس سيد » [ و گفتم ] « از عملجات چند نفرى براى خدمت باشند ، باقى را اذن رفتن مىدهم . » كپيتان كه حريف را ديد و حرف را شنيد آخر راضى شد . آن‌ها رفتند . « ما بمانديم و خيال تو به واپور مقيم » . عصرى ، كه بالاى سطحه به گردش رفتم محقق شد كه همهء تقلب را كپيتان ثانى كرده است و خواسته است سطح كشتى را بشويد . طمعى داشته به عمل نيامده . آن‌طور اصرار مىكرد كه اگر امروز به گرانتين نروند بيست و يك روز ديگر بايد بمانيم . جمعى از اهل كشتى پول