تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
من گفتم : به اين معنى ، مولوى ، معنوى بسته :
هر كجا باشد شه ما را بساط * هست صحرا اگر بود سم الخياط
در اثنا صحبت از ايشان جويا شدم كه : « شنيدم كه روز عرفات دو نفر از اهل خارج اسلام بوده‌اند گرفتار شده‌اند ، از كدام ولايت است ؟ » گفت : « اصلشان بر من معلوم نشده ، ولى يكى از ايشان مختون است و يكى مختون نيست كه مىگويد تازه مسلمان شده‌ام . حالا حبس هستند تا در مكه معلوم شود . اگر اقرار كرد او را به ختنه‌خانه مىفرستم كه او را ختنه بكنند . » گفتم : « البته حالا از خوف جان به ختنه راضى مىشود . » بعد مردم گفتند ، كه يكى از آن‌ها از اهل هالند « 1 » است . در خصوص عرفه صحبت شد ، گفت : « از باطن شما بود كه از اين سعادت محروم نشديم . » گفتم : « چنانچه عيسى افندى قاضى مدينه هم اين تشكر را داشت كه در اين ثواب شما و من شريك هستيم . » بعد از ساعتى تشريف بردند و يك دسته موزيكان‌چى فرستادند كه دم چادر ما بزنند تا تبريك عيد به عمل آيد . خوب مىزدند و صاحب‌منصب‌هاى نظامى و قايم‌مقام جده كلا با لباس رسمى ديدن كردند . شب دوازدهم در منى ، مصرى ، شامى و شريف آتش‌بازى كردند . در اين دو سه روز توپ فراوان انداختند و عسكر مكه هم شليك كردند . شليك عسكر كه تفنگ مىانداختند بهتر از آتش‌بازى بود . همگى به يك دست و يك حركت مىانداختند . ساعت هشت و نيم از شب رفته ديدم در پشت چادر قال و قيل است . از چادر بيرون آمده سردارى را پوشيدم ، بيرون رفتم ، ديدم قراول‌ها يك نفر دزد گرفته‌اند . مثل سگ حركت مىكرد . چنان پنداشته‌اند كه سگ است . در چادر چراغ مىسوخت ، زير شقدوف پنهان شده كه اسباب چادر را تميز دهد . قراول كه به روى او افتاده ، او حركت كرده ، طناب شقدوف به گردن او افتاده و گرفتار گرديده . چهار پنج نفر عسكر از عهدهء او برنمىآمدند كه دست او را ببندند تا ، آخر خستند و بستند . از او جويا شدم كه اين‌جا كارت چيست ؟ جواب بامزه داد ، گفت : « ضل حمارى » يعنى خرم مفقود شده بود ، پى او مىگشتم . گفتم : « وليك ! خر تو زير شقدوف چه مىكند ؟ » صبح كه شد او را نزد جناب شريف بردند . معلوم شد از اهل قنه و از اعراب بدوى است كه در نزديكى طايف هستند . جناب شريف به حبس او حكم كرده به مكه معظمه فرستاد .

روز دوشنبه دوازدهم ذى الحجه :

صبحى شريف عون پاشا برادر شريف بزرگ با لباس رسمى به ديدن عيد آمد كه ديروز گرفتارى كار اعراب داشتم و مىدانيد كه شريف از راه رفتن و پله بالا آمدن عاجز است خاصه پله‌هاى خانهء ما كه به عادت قديم بلند ساخته شده من به خدمت رسيدم .
هامش
( 1 ) هلند .