تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
اول و دوم طورى روشن كرد كه مايهء رسوايى بود . هرقدر ميرزا اسماعيل نصيحت كرد ، او فضيحت نمود . چون محرم بودم سكوت كردم . شب يازدهم با آن كسالت در چادر دراز كشيده بودم ، شنيدم كه محمد آقاى ملازم ، با مشعل‌چى گفتگو دارد كه : « پول شاهزاده را گرفته‌اى كه براى ما مشعل روشن بكنى . » و او مىگويد : « ضوء قمر كافى است . » از چادر درآمده فرستادم هاشم داماد قادر آقا و مشعل‌چى را آوردند . به هاشم گفتم : « چون به سرقت اسباب طلا ، نقره و يخدان من متهم هستى اگر حالا ترا تنبيه بكنم حمل به غرض مىشود ، ولى مشعل‌چى را عاقل مىكنم . مگر من نمىدانستم كه شب يازدهم و شب دوازدهم مهتاب است كه او ياد مىدهد ؟ ضوء القمر يكفى در اخذ امپريال مهتاب نيست در سوزاندن مشعل مهتاب است ؟ » گفتم : عسكرها او را بخوابانند . او را خوابانيده ، فراش‌ها گاو سر زدند . قادر آقا حيرت كرد كه در منى هم عجم كتك مىزند . بعد از كتك هر دو مشعل تا صبح سوخت كه روشنى قافلهء حاج عجم شد . محمد آقاى ملازم مىگفت كه : « تا صبح با روغن زيتون سوزاندند . قاعدهء شماها خوب است اگر كتك نمىخورد مثل شب قبل مىكرد . اگر به قاعدهء ما بود بايد در مجلس تحقيق شود و هرگز مشعل روشن نمىشد . » فردا شب امين صره شنيده بود ، بيست عدد لنتر فرستاده بود كه دور چادر ما را آن شب چراغان كردند .

روز يكشنبه يازدهم ذى الحجة :

صبحى به رمى جمرات ثلاثه مشغول شدم . و خاقانى خوب گفته :
مردم همه سنگبار بينى * ديوان همه سنگسار بينى
با حالت خستگى و تعب روز گذشته سواره رفتم و در عقبه كه جمره اولى است ، امروز بواسطهء ترتيب ، كه ابتدا از طرف منى شده آخرى شده است . پياده شدم و با خود گفتم ، شيطان بالاى كوه منى تماشا مىكند كه : « امروز هر كارى مىخواهيد بكنيد . پس از چندى كه به اوطان خود مراجعت مىكنيد ، اگر معصيت نكنيد ، دروغ نگوئيد ، شهادت ناحق ندهيد و به معاصى ديگر مشغول نشويد هنر كرده‌ايد . اگر شما مرا به حصيئات صغار سنگسار مىكنيد ، من شما را به خطيئات كبار گرفتار مىكنم . » چنانچه در همان عقبه كيسه‌بُرها از چند نفر هميان و جيب بريده بودند . از آن‌جا به منزل برگشتم . جناب تقى الدين پاشا والى حجاز بعد از نماز ظهر با لباس رسمى و نشان‌هاى متعدد ديدن كرد خيلى مرد باكمال و باسوادى است . سلسلهء او ملا بوده‌اند . من از جهت تنگى منزل عذر خواستم ، اين شعر را خواند :
« رحب الفنآء مع الاعدآء ضيقه * ضيق الفضآء مع الآحباب ميدان »