گفتم : « غلط قرآن تصحيح كردن واجب است . اين به قاعدهء عربيت شيبا به كسر است كه صيغه جمع است كه جمع اشيب است ، مثل « بيض و ابيض . » عناد كرد ، دو قرآن ديگر مصطفى چاوش آورد ، آنجا هم همينطور بود كه من مىگفتم ، باز عناد كرد كه قرآن را نبايد دست زد .
گفتم : « تو شيخ عوامى و نمىدانى گناه اين به پاى كيست و هركه عوام باشد همينطور خواهد خواند . »
و چنان گمان مىكرد كه محال است قرآنى كه در حرم باشد غلط داشته باشد و اين همه قرآنها كه هست هيچ غلط ندارد . چنان عربده مىكرد و وامىنمود كه العياذ بالله عجمها مىگويند قرآن غلط است نه اينكه قرآن غلط دارد . اگر مصطفى قواس همراه نبود فضيحت مىكرد . از نهيب او مهيب شده روى خود را به روضهء مباركه كرده عرض كردم : « يا رسول اللّه تو عالم السر و العلن هستى . مىدانى كه حق به جانب اين بندهء ذليل است . اين مجاورين درگاه تو اينطور بغض و عناد دارند كه راضى نمىشوند غلط قرآن تصحيح شود . »
بارى آستان مبارك را بوسيده و آستان حضرت صديقه را بوسيده الوداعگويان با حسرت تمام خواندم :
گشتم چو جدا ز خاك كويت * هستم به خدا در آرزويت
به منزل آمدم ، بارها را برده بودند . قريب به غروب بود پياده تا خارج شهر مدينه رفته در خارج شهر بر خاك مذلت افتاده سوار تخت شدم . در عرض راه شيخ الحرم على پاشا را ديدم كه در قشله خارج شهر براى تشييع حجاج آمده بود ، خيلى از قصور خدمت خود عذرخواهى كرد . آدم خوشنفسى است و با حجاج عجم خوشرفتار است . چون پارسال محمد پاشا بوده او معزول شده به جاى او على پاشا آمده است وقت وداع به گوش او گفتم : « محمد كه مىرود على مىآيد ، از اين قياس بكن . » خيلى خنديد و دست و روى مرا بوسيده از هم جدا شديم .
از شب دو ساعت و يك ربع رفته به منزل ، يعنى مسجد شجره 93 رسيديم . هشت روز و هشت شب تمام در مدينه منوره توقف داشتم . انشاء الله از بركت زيارت اين آستان ، اين بنده ذليل را به جنات ثمانيه سرافراز خواهند فرمود .
امروز سه مرتبه به زيارت عتبه عرشمرتبه مشرف شدم . وقتى كه در منزل ، در مسجد شجره بارها را وارسى كردند ، گفتند ، يك بار صندوقخانه مفقود شده است . از قرارى كه فراش صندوقخانه مىگويد ، شب تاريك شد و باران مىآمد . وارد منزل كه شديم بعد از ورود ، همهمه ميان عمله و همه افتاد كه ، يك بار صندوقخانه مفقود شده است . به قدر دو هزار تومان اسباب و يراق است از رشمه و دعابافى و دو كلكى و دو سينهبند طلا و قاليچههاى خوب كردستانى و رخوت كه در يك يخدان بود [ از ] ميان اردو بردهاند . بارها به ميان اردو آمد ، تاريك شد ، نشان كرده بودند كه يخدان در ميان اردو ، همين است . دزد قادر غدار در كمين بود كه شترها را با بار برد . شبانه هرقدر تفحص كرديم ، قادر آقاى حمله دار را خواستم ، پيدا نشد .