تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
است . از ته چاه تا لب چاه با سنگ چيده‌اند . خيلى بناى محكمى است . از خارج هم پله قرار داده‌اند كه ميتوان تا قعر چاه رفت و آب برداشت . در كنار او قلعه محكمى مثل كاروانسرا بوده است كه خراب شده است ، ميگفتند عسكر دولتى منزل داشت . از شرارت اعراب حرب اصحاب ضرب را مجال توقف نماند . دولت هم از حفظ و حراست آن‌جا صرف نظر كرد .

روز چهارشنبه شانزدهم ذى القعده :

دو و نيم از دسته گذشته حركت كرديم . شب گذشته حجاج آذربايجانى با حالت احترام با ميرزا جليل تاجر نزد من آمدند . حالت آن‌ها با تعبه احرام و تبله دار السلام خيلى مؤثر بود . صبحى كه به تماشاى چاه و قلعه رفتم برگشتن به ميان جمعيت آذربايجان رفتم . آقا مير ابو الفضل اردبيلى روضه‌خوان هم به مكه آمده بودند . در اين اثنا جمعى از اعراب با تفنگ‌هاى فتيله‌اى مثل تفنگچىهاى قديم مازندرانى شترسواران به محل قافلهء ما رفتند من كه به ميان حاج آمدم ديدم قال و قيل است همه مىگويند : « اين الدليل و اين السبيل » گفتند : « عرب حربى براى پول آمده است . » قدرى عربى حرف زدم و گفتم : « در ينبع سه نسخه قراردادنامه نوشته شد كه يكى نزد ماست ، يكى نزد قايم‌مقام است و يكى نزد سليمان رئيس جمالين ، كه همه‌جا پيش‌پيش مىرفت . ما تا ورود به مدينه هيچ چيز نبايد بدهيم . » آن ورقه را آوردند ، من خواندم ، ديدم چنان مىپندارند كه بيان واقع نمىشود ، گفتم : « در ميان شما كسى هست كه سواد داشته باشد ؟ » جوانى گفت : « من سواد دارم . » كاغذ را خواند و گفت : « حق است و صحيح است . » و همه رفتند . من به آفتاب‌گردان آمدم كه بار بكنند مردم دست به بار زدند . وقتى كه خواستم سوار شقدوف بشوم ديدم حميدان كه از رؤساى طايفهء بنى سعد است و از اكابر عرب حرب ، با چهل پنجاه نفر تفنگچى دور مرا گرفتند . گفتم : « چه حرف داريد ؟ » گفت : « ما حق خودمان را از شما خواهيم گرفت . » معلوم شد كه ربيع بىدين به آن‌ها تلقين كرده است . گفتم : « نه من شما را مىشناسم و نه شما مرا مىشناسيد . سليمان از طايفهء شما و عرب است ، اگر امروز تأخير كرده نيامده است فردا خواهد آمد . هروقت باشد گرفتار شماست حق خودتان را از او خواهيد گرفت . » گفتند : « ما هرگز دست از تو نخواهيم كشيد ، العرب و العجم اخوان . » گفتم : « مظنه به غير از اخذ درهم و دينار در هيچ كار اين اخوت را منظور نكنيد . » و گفتم : « انا ضيفكم اجئى معكم الى الحى و الحجاج يروحون الى المدينه بالسلامة . » و به طرف باديه راه افتادم . گفتم : « كاغذى به مدينه به على پاشا و كاغذى به ينبع به شيخ ابراهيم قايم‌مقام خواهم نوشت ، هرچه گفتند قبول دارم . » آن‌ها چنان تصور مىكردند كه من نواب هندى هستم كه