گفتم : تزنى و تسرق و تقتل و الله يغفر .
گفتند : و الله يغفر .
من كه تنها نمىتوانستم با كسان خودم پياده شوم .
روز چهاردهم در حينى كه به زيارت حضرت سيد المرسلين صلوات الله مىرفتم ، نماز ظهر و عصر را از نحوست اعراب نخواندم . در كجاوه هم با شنيدن حرفهاى ياوه ، حالت و مجال نماز نبود . خودشان نماز نمىخوانند نماز مردم را هم مانع مىشوند .
مسعود جمال به عينها شبيه جمال بحدل بن سليم است كه در تعزيههاى تهران مىسازند .
[ بحدل ] ساربان حضرت بوده است . هركه اين را ديده باشد ، مىداند كه حاجى قاسم تعزيهگردان چطور از عهدهء شبيه او برآمده است . مگر آنكه لباس آن جمال ، نوتر و بهتر است .
بعد از غروب آفتاب بين الجبلين حركت كرديم . هنوز ماه طالع نشده بود و [ هوا ] تاريك بود . كسان مشايخ چند تير تفنگ در ميان غلغله انداختند كه قافله بترسد . پرسيدم : « اين تفنگ را از كجا انداختند ؟ » شيخ ربيع كه در كنار كجاوه بود ، گفت : « حرامى ! حرامى ! » من كه روشنى تفنگ را مىديدم كه از ميان قافلهء حاج بود ، مىگفت ؛ كه از كوه مىاندازند . حجاج داغستانى قرم هم چند تير تفنگ در جواب آنها پىدرپى انداختند . بعد اعراب دانستند تضييع باروت است موقوف كردند تا به جديده وارد شديم . هرچه قدر خواستيم كه چادر را قدرى دور تر از حاج بزنيم شيخ ربيع متصل مىگفت : « حرامى ! حرامى ! »
گفتم : « خودت خيال دارى كه بدزدى و صبح بگويى حرامى آمد ؟ هرجا كه بگويى چادر بزنند . »
در ميان سنگلاخ و جاى خوابگاه شترها كه پر از كنه بود [ چادرها را ] قرار داد و ميان قافله افتاده مىگفت : تنبهون ، تنبهون . آخر كجخلق شدم و او را خواستم . گفتم : « جسارتهاى تو را به شيخ ابراهيم قايممقام ينبع خواهم نوشت و به على پاشا حاكم مدينه [ هم ] خواهم گفت ، به شريف مكه [ نيز ] خواهم گفت . پول گرفتهاى كه حفظ مال مردم بكنى ، چشمت كور بشود ده نفر عرب در اطراف قافله بگذار كه تا صبح بكشند . »
اعرابى مال دزد محتاج * آيد به خزانهدارى حاج
خداوند از شر اين قوم شرير اين جم را حفظ كند به سلامت به آستان مبارك برسند . هركه با اعراب سفر كند خاصّه از ينبع تا مدينه بهرغم من شرعا محظور و عرفا مبثور است و هيچكس به اختيار ، زمام خود را نبايد به دست چنين قوم بىلجام بدهد .
جديده به ضم جيم قريهء آبادى است و نخيلات زياد دارد . در بين الجبلين واقع است .
اعراب چنين مىگويد كه از اينجا تا ينبع و تا مدينه راه مساوى است كه نصف است . قدرى از گردنهء ذفران گذشته بوديم ، چاه آبى بود ، مىگفتند آب او شور است . در وادى صفراء هنوز به شاهراه سلطانى نرسيده ، قبرستان و قبرى بود كه بالاى او نوشته بودند ابو عبيده ابن عم رسول الله ، آب انبارى هم دارد كه از آب باران جمع مىشود و هركه هم در حمراء يا اطراف او مىميرد