گذاشت كه زمام شتر را بكشد . بيچاره را خواب گرفت افتاد . نزديك بود كه زير پاى شتر بماند و شقدوف ما بيفتد . آخر دهباشى را گفتم به زحمت و جهد ، فهد را از شتر كشيد و زمام شتر را بدست او داد ، مىگفت : « انا نحرسكم من الذئب و الحرامى » . گفتم : « هيچ لازم نيست كه يك نفر تو ، از گرگ و دزد ما را حفظ كنى . » برادر كوچك او را بر شتر او را سوار كرد و زمام شتر را به دست او داد .
درختهاى مغيلان در اين صحارى بسيار است . جمالها اعتنائى ندارند كه در راه ملاحظهء يمين و يسار را بكنند . وقتى خبردار مىشوى كه ، از خار مغيلان يك تختهء روپوش كجاوه بر هوا رفته است . شعر خواجه به يادم آمد :
« در بيابان چون به ياد كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور »
برگ او خيلى شباهت دارد به برگهاى تازه ريزه درخت ابريشم كه سبز شده باشد . صمغ خوب عربى صمغ درخت مغيلان است كه عربان امغيلان گويند . گل زردى هم دارد كه در وقت بهار گل مىكند ، مىگويند رايحهء تندى دارد .
بئر ابراهيم چاه مربع خوبى است كه از ته چاه تا كف زمين سنگچين كردهاند . پانزده ذرع عمق دارد . آب شيرين خوب داشت . از مسهلى تا هشت ساعت صحراى صاف به ما بين جنوب مشرق حركت كرديم و به كوهسار نصع كه افتاديم حركت ما به مشرق بود . امشب خر حاجى حسن خسته شده مانده است . حاجى بيچاره بايد خر را حفظ كند و براند . آدمهاى ما هم بايد حاجى پيرمرد را حفظ كنند كه از قافله نماند . بيچاره را گول زدهاند ، خرى به قيمت گزاف از آن اجلاف خريده كه براى علف و آب خر خودش از خوابوخور افتاده است . يكى از اهل حاج و مزاح خوب مىخواند :
« تا كى گوئى خرمخرم واى * گور پدر خر تو ريدم »
روز دوشنبه چهاردهم ذى القعده :
شش ساعت از دسته رفته از بئر ابراهيم حركت كرديم . تا عقبهء ذفران حركت به ما بين جنوب مشرق بود . اين عقبهء تنگى است . دو طرف ، كوه و سنگلاخ است . در آنجا طرفين طريق را سنگچين كردهاند ، مثل ديوار بالا آورده كه حالا خراب شده است . تا آن عقبه حد ينبع است .
تا آنجا چهار ساعت طى كرده بوديم و از آن پس حد جديد است - به ضم جيم بر وزن جهيه - دو ساعت پس از آنكه به مكه معظمه مىرود . از آنجا به شمال حركت كرديم كه قريهء حمراء است و نخلستان دارد . در قديم در خارج قريه جاى عسكر سلطانى بود كه خراب شده ، آب جارى دارد . از آنجا رو به مشرق حركت كرده به جديده آمديم . از بئر ابراهيم تا ورود به جديده نه ساعت در حركت بوديم .
كار تازه كه در حمراء اتفاق افتاد يك ساعت به غروب مانده بود خواستم به نماز پياده شوم ، شيخ ربيع و مسعود جمال تمكين نكرده زمام شتر را رها كرده رفتند كه اگر شما پياده شويد اهل حاج همه پياده مىشوند ، حرامى حرامى ، هرچه گفتم نماز بايد خواند گفتند ، يغفر الله يغفر .